بابا، جانم را نگير

آدم ها هميشه و در هر سن و سالي يك نقطه ضعف بزرگ پيدا مي كنند. يعني خيلي راحت از آن نقطه ي به اصطلاح ضعف، ضربه پذير مي شوند و آسيب مي بينند. دست كم در مورد من كه اين مسئله قطعي است. مثلا تا همين يكي دو سال پيش نقطه ضعف من بچه ها بودند، هرچند هنوز هم هستند اما كمرنگ تر شده. يعني با خوشحالي آن ها خوشحال مي شدم و با كوچكترين تب و بيماري از حال مي رفتم.منظورم دقيقا يك از حال رفتگي روحي ست كه همه انرژي جمع شده ي تا آن روزت را از تو مي گيرد. اما حالا حس مي كنم از اين جنبه قوي تر شده ام. يعني حالات خوب و بد و خوشي و ناخوشي بچه ها نمي تواند ضعيفم كند. فكرم را درگير مي كند و ممكن است همه حواسم را هم بگيرد اما ضعيفم نمي كند.
تازگي ها به يك نقطه ديگري از ضعف و آسيب پذيري رسيدم. منظورم از تازگي ها چيزي حدود يك سال است. آنقدر كه ديدن بيماري و ناتواني مامان و بابا، به ويژه بابا، قدرت دارد من را از پا دربياورد و حالم را بي حال كند و ضعيفم كند و همه انرژي ام را از من بگيرد هيچ اتفاق ديگري نمي تواند تا اين اندازه روحم را از زندگي تخليه كند. روزي هزاربار عكس هاي همين چندسال پيش بابا را مي بينم و با الانش مقايسه مي كنم. مدام دنبال مقايسه كردن ظاهرش هستم. رنگ موها و قد بلند و سينه هاي ستبر و مدل محكم ايستادنش توي آن عكس ها، قدرت دارد جان آدم را بگيرد.

۳۱ شهریور ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | دیدگاه شما

كيك مايع!

زنگ زدم خونه. ثنا گوشي رو برداشته.
من: خوبي ثنا؟
ثنا: آره مامان. فقط يه كم دلم درد مي كنه.
صداي غرغر تسنيم مياد

تسنيم: مامااااااان منم قلبم درد مي كنه.

من: قلبت كجاست مامان؟
تسنيم: توي دلم ديگه
من: كجاي دلت مامان؟
تسنيم: همون جاش كه استخون داره
من: حالا چيكار كنيم برات تسنيم جون؟
تسنيم: خودم مي دونم چيكار كنم. بايد مايعات بخورم!
من: آفرين. مايعات يعني چيا؟
تسنيم: يعني اون كيك براوني كه ديروز پختي!
من: كيك كه مايع نيست مامان
تسنيم: چرا مامان. حواستُ جمع كن لطفا! وقتي داشتي كيكه رو مي پختي، قبل از اينكه بذاريش توي فر مايع بود ديگه!

۳۰ شهریور ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | یک دیدگاه

تابستان خود را چگونه گذرانده ايد؟

IMG_20140313_082548

بالاخره تابستان ۹۳ هم تمام شد. تابستان من از روزي شروع مي شود كه مدرسه ها تمام شده باشد و تا آن روزي ادامه پيدا مي كند كه مدرسه ها باز شود. براي همين ماه و سال و روز مشخص تقويمي ندارد. تابستان براي همه سه ماهه بود. براي من چهار ماه. از ۲۸ ارديبهشت كه مدرسه ثنا تمام شد. امسال واقعا تابستان عجيب و تازه اي داشتيم. براي هرچهارنفرمان شرايط جديد و شايد سختي به وجود آمده بود. من بعد از ده سال تصميم گرفته بودم كه كار بيرون از خانه را امتحان كنم و در اين تصميم گيري مانده بودم تابستان بچه ها بدون من چگونه خواهد بود؟ البته به تابستان كه رسيده بوديم چهارماه از كاركردن من گذشته بود ولي به هرحال موقعيت سختي بود. به همه راه هايي كه ممكن بود، فكر كرده بوديم. از رفتن دنبال كلاس هاي كانون پرورش فكري گرفته تا سراي محلات شهرداري تهران. از حرف زدن با مربي ها و پرستارهاي مختلف تا سرزدن به مهدها و مكان هاي خاص نگهداري بچه ها. از كم كردن ساعت كاري خودم تا عوض كردن شيف كاري. اما هركدام يك معضل جدي برايم به وجود مي آورد كه نميشد به راحتي ازش چشم پوشي كرد. كوچك ترين روزنه ها را جدي گرفته بودم اما به هر دري مي زدم، بسته بود. فقط يك راه برايم مانده بود و آن هم رها كردن كار بود. واقعا مستاصل شده بودم. نمي دانستم بايد چه كار كنم. درست در لحظاتي كه تصميم خودم را گرفته بودم ثنا به من پيشنهاد داد كه به او اعتماد كنم و بگذارم او از خواهر كوچكترش مراقبت كند. همسر محترم هم به شدت اصرار داشت كه بايد به بچه ها اعتماد كنيم و از اين فرصت استفاده كنيم. طبق معمول و از آنجايي كه به شدت آدم خودشكنجه گري هستم با اين طرح خانوادگي موافقت نكردم. به هرحال تنها گذاشتن بچه ها از صبح تا ساعت سه و چهار عصر براي من ريسك بزرگي بود. مطمئن بودم كه آرامشم از بين مي رود و نمي توانم به درستي كار كنم. اما انگار چاره اي نبود. تصميم خودمان را گرفتيم. البته با پشتيباني و حمايت (شما بخوانيد دلداري) هزارنفر راضيي شدم. تصميم گرفتيم ابتدا به اندازه يك هفته به ثنا اعتماد كنيم. بايد اين وسط حواسمان را جمع مي كرديم كه به جاي اعتماد به نفس دادن به ثنا كاري نكنيم كه اعتماد به نفسش را از دست بدهد. مثلا اگر تعداد تذكرات بيشتر از حد معمول مي شد، ممكن بود بچه دست پاچه بشود و احساس كند كه آدم بي دست و پايي است و كار خراب بشود. خلاصه اين شد كه تابستان ۹۳ براي هر چهارنفر ما يك تجربه جديد و عجيب و پيش بيني نشده بود. هر روز يك مسئله و معضل جديد داشتيم. روزهاي اول ثنا خيلي ذوق و شوق داشت. اما كم كم ذوقش ته نشين شد و اين وسط وظيفه همزدن ظرف حاوي ذوق ثنا به عهده من بود. حالا كه تابستان تمام شده است ثناي من، همان ثناي چهارماه پيش نيست. خيلي بزرگ تر شده است. خيلي به سرعت رشد كرد و بزرگ شد. اين بزرگ شدن به وضوح در اخلاق و رفتارش پيداست. ثناي چهارماه پيش بلد نبود با خواهرش به تفاهم برسد. بلد نبود چطور به يك بچه چهارساله غذا بدهد. بلد نبود بعد از غذا همه سفره را كامل جمع كند. بلد نبود خانه را جارو بكشد. بلد نبود قبل از مسافرت رفتن ساك خودش و خواهرش را ببندد. بلد نبود اگر غر دارد و دلش مي خواهد نق بزند، صبر كند تا عصر بشود و مامان از سركار بيايد و كمي استراحت كرده باشد تا بتواند به حرف هاي او به خوبي گوش بدهد. بلد نبود تا اين حد فداكار باشد و بگذرد. نمي خواهم بگويم همه اين مهارت ها لازمه زندگي يك بچه ده ساله است، نه. واقعا شايد لازم نباشد يك بچه همه ي اين مهارت ها را بلد باشد. اما يادگرفتنش ضرري كه ندارد :). اگر بخواهم همه اين ماجرا را در يك جمله خلاصه كنم اين مي شود كه: ثنا مسئوليت پذيري را به شكل خوبي ياد گرفته است.
البته بماند كه اين وسط ها دسته گل هاي زيادي به آب داده اند،‌اما اگر كلي به ماجرا نگاه كنم واقعا خوب از پس اين مسئوليت برآمده است. خيلي از روزها وقتي به خانه برمي گشتم هنوز سفره صبحانه وسط اتاق و جلوي تلويزيون پهن بود. خيلي بايد با خودم تمرين مي كردم كه با ديدن اين صحنه ها عصباني نشوم. اتفاقا تابستاني كه گذشت بيشتر از بچه ها، تمريني براي خودم بود. كه ياد بگيرم به بچه ها اعتماد كنم. كه ياد بگيرم بيشتر از سن و عقلش از او انتظار نداشته باشم. كه ياد بگيرم بچه ها را درك كنم. كه ياد بگيرم دلسوزي بيش از حد نداشته باشم. كه ياد بگيرم اگر بچه ها كار اشتباهي انجام دادند به آن ها بفهمانم كه اين كارِ بد، بد است چون اشتباه است و بد بودنش به خاطر اين نيست كه من از آن كار ناراحت يا عصباني مي شوم.
اما همه اين پست را نوشته ام براي آن مادر و پدرهايي كه دوست دارند بچه هاي مسئوليت پذيري داشته باشند. مي خواستم به پدر و مادرها بگويم كه اگر مي خواهيد بچه ها بزرگ شوند و مهارت هاي زندگي كردن را به درستي ياد بگيرند و از همه مهم تر از عهده مسئوليتي كه به آن ها داده ايد به خوبي بربيايند يك نكته كليدي را حتما بايد رعايت كنيد: ” بچه ها را در موقعيت واقعي مسئوليت پذيري قرار بدهيد”
بچه ها باهوش تر از آنچه هستند كه ما فكر مي كنيم. آن ها به درستي موقعيت هاي ساختگي را تشخيص مي دهند و اين موقعيت ها را جدي نمي گيرند. به بچه ها اعتماد كنيد و به آن ها مديريت در شرايط جدي بدهيد. البته تجربه چهارماهه من مي گويد كه حتما بايد كنار اين مسئوليت ها و مديريت ها بچه ها را براي پذيرفتن عواقب مديريت شان هم آماده كنيد. بگذاريد بفهمند كه تغيير موقعيت و تصميم گيري در مسئوليت چه عواقبي مي تواند داشته باشد. حتما اجازه بدهيد پاي تصميم شان بايستند و خودشان نتيجه را ببينند. (البته در موقعيت هايي كه خطر جاني نداشته باشد)

بچه داري يك نوعي از رياضت كشيدن است كه مي تواند در درجه اول به بزرگ شدن و عاقل شدن خود مان كمك كند. پس بيشتر از اينكه به بچه ها سخت بگيريد، درباره خودتان سخت گيري كنيد.

۳۰ شهریور ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۳ نظر

در ۵ دقيقه _ قسمت دوم

ديشب دير رسيدم خونه. اينقدر دير كه ديگه نميشه گفت: “ديروز”. ثنا كلاس زبانش تموم شده بود. بهش گفتم اون كتاب داستان انگليسي رو بياره كه با هم بخونيم. خيلي توي روخواني و ريدينگ پيشرفت كرده. عمدا سرعت خوندنش رو تند تر هم كرد كه من متوجه پيشرفتش بشم. داشت داستان رو برام ترجمه مي كرد كه وسطش گفت: مامان شئونات اسلامي يعني حجاب؟
گفتم: آره. تقريبا. چطور؟
گفت: آخه كلي كاغذ به در و ديوار آموزشگاه زبان ما زدن كه نوشته لطفا شئونات اسلامي را رعايت كنيد ولي همه خانم هاي آموزشگاه خيلي بد لباس مي پوشن. چرا يان كاغذه رو چسبوندن پس؟

يكي از مسائلي كه من هميشه مي ترسيدم ازش و خيلي هم منتظرش بودم ديدن و شنيدن اين تناقضات توسط بچه هاست. ظاهرا كه داره به شكل جدي درباره ثنا شروع ميشه. كاش همه مغازه ها و آموزشگاه ها و غيره و غيره پر از اين كاغذهاي شئونات اسلامي نبود كه از همين الان بچه من توي ذهنش بفهمه كه ميشه از كنار اين جملات و اين كاغذها به راحتي گذشت.

۲۴ شهریور ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۴ نظر

در ۵ دقيقه_ قسمت اول

ديروز عصر كه رسيدم خونه زود بچه ها رو بردم حموم. يه وقتايي حس مي كنم توي يه محيط كوچيك و بسته مثل حموم كه نه موبايل هست و نه تلويزيون و نه كارتون مي تونم خوب تر بچه ها رو ببينم. مي تونيم بيشتر باهم حرف بزنيم. بچه ها وقتي بزرگ تر مي شن و نياز جسمي به مادر ندارن نميشه راحت گيرشون آورد. اصلا نميشه تسنيم رو چند دقيقه متاولي بغل كرد. زود از بغلم در ميره. يا دستاي منُ به زور باز مي كنه و خودش رو مي كشه بيرون. ثنا هم فقط توي حمومه كه دست از سوالاي عجيب و غريبش درباره جبر و اختيار برمي داره و فقط به فكر صرفه جويي آب ميفته و غصه ريزش موهاش رو مي خوره. براي همين يه وقتايي كه دلم براي جمع كوچيك سه نفره مون كه قابل كنترل باشه تنگ ميشه، بچه ها رو مي برم حموم. حموم ديروز هم خيلي خوب بود. مثل هميشه. تسنيم مدام از بزرگ شدن خودش حرف زد و مثال مي زد. البته بيشتر داشت به خودش دلداري مي داد كه وقت شستن موها با شامپو نزنه زير گريه. ثنا هم داشت تار موهاي جدا و ولو شده رو ميشمرد. گفت مامان فكر كنم روزي هزارتا تار مو از سرم جدا ميشه. بعد به من گفت كه آيا وقتي بزرگ بشه يه دختر جذاب ميشه يا نه؟

بچه ها موجودات دوست داشتني هستند. كاش بذارن بيشتر بچسبيم بهشون. كاش اين فرصت رو بهمون بدن كه ازشون جدا نشيم.

________________________________________________________________________________________

قضيه اين ۵ دقيقه ها چيه؟
هيچي. مي خوام روزي ۵ دقيقه پست بنويسم. هر روز. بدون توجه به هرچيزي و هركسي و هر اتفاقي.

۲۳ شهریور ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | دیدگاه شما

→ قبلی

بعدی ←