بابا، جانم را نگير

آدم ها هميشه و در هر سن و سالي يك نقطه ضعف بزرگ پيدا مي كنند. يعني خيلي راحت از آن نقطه ي به اصطلاح ضعف، ضربه پذير مي شوند و آسيب مي بينند. دست كم در مورد من كه اين مسئله قطعي است. مثلا تا همين يكي دو سال پيش نقطه ضعف من بچه ها بودند، هرچند هنوز هم هستند اما كمرنگ تر شده. يعني با خوشحالي آن ها خوشحال مي شدم و با كوچكترين تب و بيماري از حال مي رفتم.منظورم دقيقا يك از حال رفتگي روحي ست كه همه انرژي جمع شده ي تا آن روزت را از تو مي گيرد. اما حالا حس مي كنم از اين جنبه قوي تر شده ام. يعني حالات خوب و بد و خوشي و ناخوشي بچه ها نمي تواند ضعيفم كند. فكرم را درگير مي كند و ممكن است همه حواسم را هم بگيرد اما ضعيفم نمي كند.
تازگي ها به يك نقطه ديگري از ضعف و آسيب پذيري رسيدم. منظورم از تازگي ها چيزي حدود يك سال است. آنقدر كه ديدن بيماري و ناتواني مامان و بابا، به ويژه بابا، قدرت دارد من را از پا دربياورد و حالم را بي حال كند و ضعيفم كند و همه انرژي ام را از من بگيرد هيچ اتفاق ديگري نمي تواند تا اين اندازه روحم را از زندگي تخليه كند. روزي هزاربار عكس هاي همين چندسال پيش بابا را مي بينم و با الانش مقايسه مي كنم. مدام دنبال مقايسه كردن ظاهرش هستم. رنگ موها و قد بلند و سينه هاي ستبر و مدل محكم ايستادنش توي آن عكس ها، قدرت دارد جان آدم را بگيرد.

۳۱. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | دیدگاه شما

كيك مايع!

زنگ زدم خونه. ثنا گوشي رو برداشته.
من: خوبي ثنا؟
ثنا: آره مامان. فقط يه كم دلم درد مي كنه.
صداي غرغر تسنيم مياد

تسنيم: مامااااااان منم قلبم درد مي كنه.

من: قلبت كجاست مامان؟
تسنيم: توي دلم ديگه
من: كجاي دلت مامان؟
تسنيم: همون جاش كه استخون داره
من: حالا چيكار كنيم برات تسنيم جون؟
تسنيم: خودم مي دونم چيكار كنم. بايد مايعات بخورم!
من: آفرين. مايعات يعني چيا؟
تسنيم: يعني اون كيك براوني كه ديروز پختي!
من: كيك كه مايع نيست مامان
تسنيم: چرا مامان. حواستُ جمع كن لطفا! وقتي داشتي كيكه رو مي پختي، قبل از اينكه بذاريش توي فر مايع بود ديگه!

۳۰. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | یک دیدگاه

تابستان خود را چگونه گذرانده ايد؟

IMG_20140313_082548

بالاخره تابستان ۹۳ هم تمام شد. تابستان من از روزي شروع مي شود كه مدرسه ها تمام شده باشد و تا آن روزي ادامه پيدا مي كند كه مدرسه ها باز شود. براي همين ماه و سال و روز مشخص تقويمي ندارد. تابستان براي همه سه ماهه بود. براي من چهار ماه. از ۲۸ ارديبهشت كه مدرسه ثنا تمام شد. امسال واقعا تابستان عجيب و تازه اي داشتيم. براي هرچهارنفرمان شرايط جديد و شايد سختي به وجود آمده بود. من بعد از ده سال تصميم گرفته بودم كه كار بيرون از خانه را امتحان كنم و در اين تصميم گيري مانده بودم تابستان بچه ها بدون من چگونه خواهد بود؟ البته به تابستان كه رسيده بوديم چهارماه از كاركردن من گذشته بود ولي به هرحال موقعيت سختي بود. به همه راه هايي كه ممكن بود، فكر كرده بوديم. از رفتن دنبال كلاس هاي كانون پرورش فكري گرفته تا سراي محلات شهرداري تهران. از حرف زدن با مربي ها و پرستارهاي مختلف تا سرزدن به مهدها و مكان هاي خاص نگهداري بچه ها. از كم كردن ساعت كاري خودم تا عوض كردن شيف كاري. اما هركدام يك معضل جدي برايم به وجود مي آورد كه نميشد به راحتي ازش چشم پوشي كرد. كوچك ترين روزنه ها را جدي گرفته بودم اما به هر دري مي زدم، بسته بود. فقط يك راه برايم مانده بود و آن هم رها كردن كار بود. واقعا مستاصل شده بودم. نمي دانستم بايد چه كار كنم. درست در لحظاتي كه تصميم خودم را گرفته بودم ثنا به من پيشنهاد داد كه به او اعتماد كنم و بگذارم او از خواهر كوچكترش مراقبت كند. همسر محترم هم به شدت اصرار داشت كه بايد به بچه ها اعتماد كنيم و از اين فرصت استفاده كنيم. طبق معمول و از آنجايي كه به شدت آدم خودشكنجه گري هستم با اين طرح خانوادگي موافقت نكردم. به هرحال تنها گذاشتن بچه ها از صبح تا ساعت سه و چهار عصر براي من ريسك بزرگي بود. مطمئن بودم كه آرامشم از بين مي رود و نمي توانم به درستي كار كنم. اما انگار چاره اي نبود. تصميم خودمان را گرفتيم. البته با پشتيباني و حمايت (شما بخوانيد دلداري) هزارنفر راضيي شدم. تصميم گرفتيم ابتدا به اندازه يك هفته به ثنا اعتماد كنيم. بايد اين وسط حواسمان را جمع مي كرديم كه به جاي اعتماد به نفس دادن به ثنا كاري نكنيم كه اعتماد به نفسش را از دست بدهد. مثلا اگر تعداد تذكرات بيشتر از حد معمول مي شد، ممكن بود بچه دست پاچه بشود و احساس كند كه آدم بي دست و پايي است و كار خراب بشود. خلاصه اين شد كه تابستان ۹۳ براي هر چهارنفر ما يك تجربه جديد و عجيب و پيش بيني نشده بود. هر روز يك مسئله و معضل جديد داشتيم. روزهاي اول ثنا خيلي ذوق و شوق داشت. اما كم كم ذوقش ته نشين شد و اين وسط وظيفه همزدن ظرف حاوي ذوق ثنا به عهده من بود. حالا كه تابستان تمام شده است ثناي من، همان ثناي چهارماه پيش نيست. خيلي بزرگ تر شده است. خيلي به سرعت رشد كرد و بزرگ شد. اين بزرگ شدن به وضوح در اخلاق و رفتارش پيداست. ثناي چهارماه پيش بلد نبود با خواهرش به تفاهم برسد. بلد نبود چطور به يك بچه چهارساله غذا بدهد. بلد نبود بعد از غذا همه سفره را كامل جمع كند. بلد نبود خانه را جارو بكشد. بلد نبود قبل از مسافرت رفتن ساك خودش و خواهرش را ببندد. بلد نبود اگر غر دارد و دلش مي خواهد نق بزند، صبر كند تا عصر بشود و مامان از سركار بيايد و كمي استراحت كرده باشد تا بتواند به حرف هاي او به خوبي گوش بدهد. بلد نبود تا اين حد فداكار باشد و بگذرد. نمي خواهم بگويم همه اين مهارت ها لازمه زندگي يك بچه ده ساله است، نه. واقعا شايد لازم نباشد يك بچه همه ي اين مهارت ها را بلد باشد. اما يادگرفتنش ضرري كه ندارد :). اگر بخواهم همه اين ماجرا را در يك جمله خلاصه كنم اين مي شود كه: ثنا مسئوليت پذيري را به شكل خوبي ياد گرفته است.
البته بماند كه اين وسط ها دسته گل هاي زيادي به آب داده اند،‌اما اگر كلي به ماجرا نگاه كنم واقعا خوب از پس اين مسئوليت برآمده است. خيلي از روزها وقتي به خانه برمي گشتم هنوز سفره صبحانه وسط اتاق و جلوي تلويزيون پهن بود. خيلي بايد با خودم تمرين مي كردم كه با ديدن اين صحنه ها عصباني نشوم. اتفاقا تابستاني كه گذشت بيشتر از بچه ها، تمريني براي خودم بود. كه ياد بگيرم به بچه ها اعتماد كنم. كه ياد بگيرم بيشتر از سن و عقلش از او انتظار نداشته باشم. كه ياد بگيرم بچه ها را درك كنم. كه ياد بگيرم دلسوزي بيش از حد نداشته باشم. كه ياد بگيرم اگر بچه ها كار اشتباهي انجام دادند به آن ها بفهمانم كه اين كارِ بد، بد است چون اشتباه است و بد بودنش به خاطر اين نيست كه من از آن كار ناراحت يا عصباني مي شوم.
اما همه اين پست را نوشته ام براي آن مادر و پدرهايي كه دوست دارند بچه هاي مسئوليت پذيري داشته باشند. مي خواستم به پدر و مادرها بگويم كه اگر مي خواهيد بچه ها بزرگ شوند و مهارت هاي زندگي كردن را به درستي ياد بگيرند و از همه مهم تر از عهده مسئوليتي كه به آن ها داده ايد به خوبي بربيايند يك نكته كليدي را حتما بايد رعايت كنيد: ” بچه ها را در موقعيت واقعي مسئوليت پذيري قرار بدهيد”
بچه ها باهوش تر از آنچه هستند كه ما فكر مي كنيم. آن ها به درستي موقعيت هاي ساختگي را تشخيص مي دهند و اين موقعيت ها را جدي نمي گيرند. به بچه ها اعتماد كنيد و به آن ها مديريت در شرايط جدي بدهيد. البته تجربه چهارماهه من مي گويد كه حتما بايد كنار اين مسئوليت ها و مديريت ها بچه ها را براي پذيرفتن عواقب مديريت شان هم آماده كنيد. بگذاريد بفهمند كه تغيير موقعيت و تصميم گيري در مسئوليت چه عواقبي مي تواند داشته باشد. حتما اجازه بدهيد پاي تصميم شان بايستند و خودشان نتيجه را ببينند. (البته در موقعيت هايي كه خطر جاني نداشته باشد)

بچه داري يك نوعي از رياضت كشيدن است كه مي تواند در درجه اول به بزرگ شدن و عاقل شدن خود مان كمك كند. پس بيشتر از اينكه به بچه ها سخت بگيريد، درباره خودتان سخت گيري كنيد.

۳۰. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۳ نظر

در ۵ دقيقه _ قسمت دوم

ديشب دير رسيدم خونه. اينقدر دير كه ديگه نميشه گفت: “ديروز”. ثنا كلاس زبانش تموم شده بود. بهش گفتم اون كتاب داستان انگليسي رو بياره كه با هم بخونيم. خيلي توي روخواني و ريدينگ پيشرفت كرده. عمدا سرعت خوندنش رو تند تر هم كرد كه من متوجه پيشرفتش بشم. داشت داستان رو برام ترجمه مي كرد كه وسطش گفت: مامان شئونات اسلامي يعني حجاب؟
گفتم: آره. تقريبا. چطور؟
گفت: آخه كلي كاغذ به در و ديوار آموزشگاه زبان ما زدن كه نوشته لطفا شئونات اسلامي را رعايت كنيد ولي همه خانم هاي آموزشگاه خيلي بد لباس مي پوشن. چرا يان كاغذه رو چسبوندن پس؟

يكي از مسائلي كه من هميشه مي ترسيدم ازش و خيلي هم منتظرش بودم ديدن و شنيدن اين تناقضات توسط بچه هاست. ظاهرا كه داره به شكل جدي درباره ثنا شروع ميشه. كاش همه مغازه ها و آموزشگاه ها و غيره و غيره پر از اين كاغذهاي شئونات اسلامي نبود كه از همين الان بچه من توي ذهنش بفهمه كه ميشه از كنار اين جملات و اين كاغذها به راحتي گذشت.

۲۴. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۴ نظر

در ۵ دقيقه_ قسمت اول

ديروز عصر كه رسيدم خونه زود بچه ها رو بردم حموم. يه وقتايي حس مي كنم توي يه محيط كوچيك و بسته مثل حموم كه نه موبايل هست و نه تلويزيون و نه كارتون مي تونم خوب تر بچه ها رو ببينم. مي تونيم بيشتر باهم حرف بزنيم. بچه ها وقتي بزرگ تر مي شن و نياز جسمي به مادر ندارن نميشه راحت گيرشون آورد. اصلا نميشه تسنيم رو چند دقيقه متاولي بغل كرد. زود از بغلم در ميره. يا دستاي منُ به زور باز مي كنه و خودش رو مي كشه بيرون. ثنا هم فقط توي حمومه كه دست از سوالاي عجيب و غريبش درباره جبر و اختيار برمي داره و فقط به فكر صرفه جويي آب ميفته و غصه ريزش موهاش رو مي خوره. براي همين يه وقتايي كه دلم براي جمع كوچيك سه نفره مون كه قابل كنترل باشه تنگ ميشه، بچه ها رو مي برم حموم. حموم ديروز هم خيلي خوب بود. مثل هميشه. تسنيم مدام از بزرگ شدن خودش حرف زد و مثال مي زد. البته بيشتر داشت به خودش دلداري مي داد كه وقت شستن موها با شامپو نزنه زير گريه. ثنا هم داشت تار موهاي جدا و ولو شده رو ميشمرد. گفت مامان فكر كنم روزي هزارتا تار مو از سرم جدا ميشه. بعد به من گفت كه آيا وقتي بزرگ بشه يه دختر جذاب ميشه يا نه؟

بچه ها موجودات دوست داشتني هستند. كاش بذارن بيشتر بچسبيم بهشون. كاش اين فرصت رو بهمون بدن كه ازشون جدا نشيم.

________________________________________________________________________________________

قضيه اين ۵ دقيقه ها چيه؟
هيچي. مي خوام روزي ۵ دقيقه پست بنويسم. هر روز. بدون توجه به هرچيزي و هركسي و هر اتفاقي.

۲۳. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: مادرنوشت | دیدگاه شما

ديگران را در وحشت خودمان شريك نكنيم

پيام پشت پيام. چند نفر در وايبر مي گويند كه لبنيات پرچرب نخريد. از آن طرف همه كارخانه هاي توليد لبنيات مرتب اسمس مي زنند كه شير و ماست و پنيرهاي شركت ما بسيار هم سالم است و اصلا هم روغن پالم ندارند. يك پيام در واتس اپ مي گويد كه پنير پيتزاي فلان شركت توليدي را استفاده نكنيد. دوباره در وايبر كسي پيام ميگذارد به نقل از يك مسئول كه خيلي خودش را مسئول مي داند گفته است قند مصرف نكنيد به اين دليل كه كارخانه ها براي سفيد كردن قند فلان ماده سمي را به كار مي برند. يكي ديگر يك پيام با تيتر فوري مي گذارد كه خرما را قبل از شستن حتما بشوييد چون پرنده هايي روي نخل هاي خرما مي نشينند كه حامل ويروس هاي كشنده اي هستند. هنوز گيج و سردرگمي بين اين پيام ها كه يك ويديوي كوتاهي از كيفيت آب اشاميدني تهران به دستت مي رسد. يك آقاي جوان شيرآب آشپزخانه را در ليوان مي ريزد و با يك دستگاه الكتروليز مولوكل هاي آب را در چند دقيقه تجزيه مي كند و لجن هاي فاضلابي كه روي آب مي آيد را به ما نشان مي دهد. يك ويديوي ديگر هم هست كه يك كالباس از يك شركت معروف را باز مي كند و كرم هايي كه درون كالباس وول مي خورند را به مخاطب نشان مي دهد. همان شب تلويزيون هم يك برنامه مستند از كيفيت پايين مواد اوليه بعضي از رستوران ها و فست فودها برايمان پخش ميكند. در اين برنامه آقاي جواد هاشمي و چند فوتباليست به ما مي گويند كه فست فود نخوريد و به جايش قورمه سبزي بخوريد. نمي دانم اين پيام هايي كه در وايبر و واتس اپ و شبكه هاي مجازي دست به دست مي شود چقدر مستند هستند. نمي دانم چقدر درست است. معلوم نيست از كجا و به نقل از چه كسي يا كساني دارد توليد مي شود. اما هر چه هست دارد آرامش ما را مي گيرد. بالاخره اين خبرها يا بايد تاييد بشود يا بايد تكذيب شود. رها كردن مردم در ميان اين همه پيام ناگوار و استرس زا كار خوبي نيست. اما اي كاش خود ما هم در اين ميان كمي فكر كنيم كه آيا بازنشر مدام و پي در پي اين پيام ها كمكي به اصل ماجرا مي كند؟ آيا اين پيام ها يي كه بلافاصله بعد از خواندن آن ها را كپي مي كنيم مستند هستند؟ آيا اصلا صحت دارند؟ آيا نقل قول آن ها درست است؟ آيا غير از اين است كه با اين كار بيشتر از اينكه فايده اي به يكديگر برسانيم، ديگران را در وحشت خودمان شريك مي كنيم؟

منتشر شده در همشهري دو/ ۲۷ مرداد

۲۷. مرداد ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: همشهری دو | دیدگاه شما

یک مادرِ جانی!

prison-bar

از دیروز که خبر را خواندم گیج گیجم. مدام زنی را تصور می کنم که به آشپزخانه اش می رود و دارد برای بچه هایش غذا آماده می کند. دوتا بچه را تصور می کنم که نشسته اند سر سفره و منتظرند غذا آماده شود. یک دختر پنج ساله و یک پسر دو ساله. گرسنه هم هستند. آن زن در آشپزخانه، مادر این دو بچه است. شوهرش به حمام رفته تا دوش بگیرد. او هم گرسنه است. زن غذا را برای بچه ها می آورد. دخترک پنج ساله کمی می خورد. اما پسر دو ساله بیشتر از خواهرش غذا می خورد. بچه ها کنار سفره حالشان بد می شود. پدر، بچه ها را با عجله به بیمارستان می برد. پسر دو ساله جانش را از دست داده است. یک پسر دو ساله به خاطر مسمومیت غذایی مرده است. مادر این بچه ها توی غذا سم ریخته است! یک زن ۲۴ ساله که مادر این دوتا بچه است تصمیم گرفته توی غذای بچه ها و همسرش سم بریزد!.
مدام دارم این زن را تصور می کنم که چطور تصمیم گرفت این کار را بکند؟ چند روز با خودش درگیر بود؟ چطور خودش را راضی کرد برای این کار؟ مدام تصورش میکنم که وقتی داشت توی غذای بچه ها سم می ریخت، صدای آن ها را میشنید؟ شوق آن ها را برای خوردن غذا دیده بود؟ مدام دارم از خودم می پرسم با چه قدرتی توانست تحمل کند تا بچه هایش از آن غذایی که خودش در آن سم ریخته است، لقمه بردارند و به دهان ببرند و قورتش بدهند؟ چطور آن لحظه را تاب آورده بود؟

پلیس بعد از تحقیقات نه چندان زیادی، خیلی زود به نتیجه رسید که مادر بیست و چهارساله این بچه ها مقصر است و او را قاتل معرفی کرده اند.
حتما برای هر آدم عاقلی سوال پیش می آید که چه انگیزه ای می تواند تا این حد در برابر حس مادری بایستد و آن را پس بزند؟ وقتی موقعیت قتل ناگهانی و اتفاقی نباشد و همه چیز نیاز به نقشه و تهیه کردن مواد اولیه مثل سم باشد، آن انگیزه مهم تر هم می شود.اصلا ترکیب کلمه های مادر، با قاتل و جانی با هم جور در نمی آید. از همان تضادهاست که باور کردنش برای آدم ها سخت و سنگین است.
پایان همه خبرهایی که درباره این زن بیست و چهارساله خوانده ام یک جمله بود. یک جمله کوتاه: پلیس انگیزه وقوع این جنایت را اختلاف قاتل با همسرش اعلام کرد.
به همین سادگی!
اختلاف خانوادگی یک زن با شوهرش در یک شهرستان می تواند از یک مادر، یک جنایت کار وحشی بسازد. چرا؟ چون طلاق گرفتن( بیشتر در شهرستان) آنقدر برای یک زن سنگین و زشت و قبیح و بد است که بهتر است دست به جنایت بزند تا بتواند راهی برای بیرون رفتن از زندان زندگی زناشویی اش پیدا کند. نمی خواهم از کار این زن دفاع کنم. به هیچ وجه. که اصلا قابل دفاع نیست از هر زاویه ایی که دیده شود. می خواهم بگویم که عرف و جامعه ای که راهی برای برگشتن یک زن آسیب دیده باقی نمی گذارد باید انتظار داشته باشد که یک مادر بیست و چهارساله آنقدر طاقتش طاق بشود که دست به همچین جنایتی بزند.
جامعه ای که مردمش در کوچه و خیابان و اتوبوس و تاکسی و زندگی روزمره شان جایی برای یک زن مطلقه باز نمی کنند باید منتظر دیدن چنین فاجعه ای باشند. این اولین موردی نیست که دیده ام. قبلا از با یک واسطه از نزدیک با زنان زندانی در زندان شهر ساری آشنا شده ام. متاسفانه تعداد زیادی از زنانی که آنجا بودند به جرم قتل همسران شان زندانی بودند. و همه آن ها هم به همین دلیل مشابه.
کار را به کجا کشانده اید که یک زن حاضر است آدمی را که با او همبستر شده و بچه ای را که خودش به دنیا آورده، بکشد اما ننگ طلاق را به جان نخرد! مقصر کیست؟

۲۴. تیر ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۲ نظر

آی کلمه های سنگین پرقدرت گریه آور!

هر وقت کلمه هایم تمام می شوند به این حال و روز می افتم. دقیقا به همین حال و روز. بی دست و پا و کم حرف و محو و سنگین. اخمو هم می شوم تازه. بعد می افتم به صرافت حرف نزدن. خودم منتظر خودم می شوم انگار. بی کلمه بودن خیلی بد است. گیج کننده است. دست و پا گیر است. نفس گیر است. کلمه هایم زود به زود ته نمی کشند اما این دفعه زودتر از همیشه تمام شد. زودتر از همیشه ته کشید. حالا من خالی ام. خالی از هر کلمه ای که فکرش را بکنم.

بیا و برایم یک مشت کلمه بیاور که من خودِ گم شده ام را پیدا کنم. کلمه های پیش برنده. کلمه های مست کننده. کلمه های غرق شونده. کلمه های اختصاصی خودم. کلمه های شاد، غمگین و حتی منفور. کلمه های سنگین پر قدرت گریه آور. بیا جلو و بچسب به من و همه جانم را پر از کلمه هایی کن که مرا در خودشان غرق کنند. کلمه هایم تمام شده. من خالی ام. پوچ پوچ!

۰۸. اردیبهشت ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۲ نظر

بچه‌ایی که دارد مثل خودش می‌شود

قبل از بچه دار شدن، نمی دانستم «بچه ی آدم» چه جور موجودی ست. نه اینکه ندیده باشم و درک نکرده باشم، نه. نمی دانستم بچه ی خود آدم چقدر رفتارها و افکار و اخلاقش به خودمان شبیه می شود و چقدرش متفاوت است و مستقل از ما خواهد بود. از همان روزهای اول تولد ثنا منتظر تفاوت های رفتاری و اخلاقی اش بودم. دوست داشتم بدانم کِی و کجا و در چه سنی قرار است آن چیزی باشد که خودش دوست دارد. روز مخالفت کردنش چه روزی است و من کی قرار است با یک موجود زنده ی از خودم متولد شده ی به شدت متفاوت روبه رو شوم؟ تصورم این بود که اقلا روزهای بیشتری باید منتظر دیدن این صحنه ها بمانم، اما خیلی زود و خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم ثنا را دیدم که یک آدم متفاوت است. «ثنا» در همان سال اول زندگی اش یک انسان به شدت وابسته و در عین حال مستقل و «غیر از من» را نشانم داد که به جرات می توانم بگویم که جدا از جنبه ی ظاهری و قیافه هیچ شباهتی به من نداشت. جدی ترین مخالفتش با ما در یازده ماهگی اش بود که تلو تلو خوران قدم بر میداشت و راه می رفت اما حاضر نبود دستش را بگیریم یا بغلش کنیم. کودکی که در نه ماهگی راه افتاد، اما پاهایش توان ایستادن درست و حسابی را نداشت و مدام به در و دیوار می خورد و فرت و فرت به زمین می افتاد. ثنا دقیقا در هیمن شرایط تلو تلو خوردن بود که به شدت اصرار داشت، توی بغل ما نباشد و خودش به تنهایی راه برود. مخالفت ثنا در این مورد آنقدر جدی بود که حاضر نمیشد اصلا سوار ماشین بشود و وقتی به زور می چپاندمش توی ماشین، به راحتی توانایی داشت که دو ساعت متوالی جیغ بزند و گریه کند و مدام بگوید: “با پیاده بریم”.

کم کم بزرگتر که شد تفاوت هایش با ما رنگ و بوی مهم تری به خودش گرفت. مثلا خیلی حرص می خورد اگر کسی غیر از من می بوسیدش و حتما عکس العمل شدیدی نشان میداد به آدمی که او را بوسیده و یا چیزهای به ظاهر بی اهمتی مثل اینکه حاضر نبود و نیست وجود پیاز را در غذا تحمل کند و خیلی مسائل بزرگ و کوچک دیگر که احتمالا دوست ندارد من اینجا از آنها بنویسم. به شدت حریم خصوصی اش را دوست دارد و دلش نمی خواهد من از رفتار و اخلاقش برای کسی حرف بزنم.

از همان اولین اختلاف سلیقه ایی که نشانم داد( هرچند که ذاتی بود)، به خوبی فهمیدم با یک آدم بسیار متفاوت از خودم طرف هستم که هم باید او را بزرگ کنم و جهان را و خودش و اطرافیانش را به او نشان بدهم و هم باید حواسم باشد که این بچه، یک آدم است با همه ی سلیقه ها و علائق و خواسته ها و نخواسته های شخصی و منحصر به فرد خودش که من باید آن ها را به رسمیت بشناسم.همه ی تلاشم را کردم که دیکتاتوری مادری نداشته باشم و احساس مالکیت نکنم.گاهی این به رسمیت شناختن یک جورهایی احساس دور بودن از کودکم را به من میداد. گاهی در همان سن کم هم تفاوت ها و سلیقه هایش آنچنان دور از من و ذهنم بود که گاهی فکر میکردم این بچه را نمی شناسم. اما در بیشتر موارد با احساسم مبارزه کردم و به او فهماندم که سلیقه و خواسته اش برایم مهم است حتی اگر مجبور باشم خلاف خواسته اش عمل کنم و سعی کردم تا آنجا که می شود و می توانم او را مجبور به انجام آنچه خلاف سلیقه ی شخصیتی اوست، نکنم.

حالا که ثنا هشت ساله شد برایم حکم یک دختر بالغ و عاقل را دارد که تفاوت و استقلال شخصیتی اش از خودم را پذیرفته ام.هر لحظه ی بزرگ شدنش جلوی چشمانم برایم کشف تازه ایی است. کشف تازه ایی از دورن کودکی که در گوشت و پوست و خون با من مشترک است.

اما نکته ی خوشحال کننده و مثبت این روزهای ثنا، این است که مدام نوجوانی و کودکی ام را برایم زنده میکند درست در شرایطی که حتی انتظار هم نداشتم دخترم رفتاری از خودش نشان بدهد که من عینا و دقیقا همان کار را در نوجوانی ام انجام داده ام.مدتی ست رفتارهای ثنا خاطراتی را جلوی چشمم زنده میکند که کلا از ذهنم رفته بود و تا قبل از این هیچ اثری از آن روزها در ذهنم نبود.

دیروز جمعه بود و جمعه های خانه ما روز گرفتن ناخن هاست. طبق معمول بابا عباس داشت ناخن های ثنا را کوتاه می کرد که ثنا بغض کرد و گفت:« چرا این همه از ته می گیری ناخن هامُ آخه؟ خب این جوری تا یه هفته من نمی تونم با انگشتام کاری انجام بدم چون دردم میاد» بعدش هم زد زیر گریه.

واقعیت این بود که ناخن های ثنا آنقدری کوتاه نشده بود که علت گریه اش باشد. ثنا دقیقا مثل مامان فاطمه در دوران بچه گی اش از گرفتن ناخن ها بدش می آید و فرار می کند. وقتی ثنا به پدرش اعتراض میکرد من توی آشپزخانه بودم که با شنیدن حرفش ناگهان ذهنم جرقه زد و رفت به روزی که بابا توی حیاط، زیر آفتاب شُل و ول پاییز داشت ناخن هایم را کوتاه می کرد و من که هیچ کاری نمی توانستم بکنم بغض کرده بودم و دقیقا همین جمله را به پدرم گفتم. با همین لحن و همین کلمات و همین استدلال!

و برای اینکه گریه ی ثنا تمام بشود و بتوانم وسط اشک ریختن او را بخندانم خاطره ی خودم را برایش تعریف کردم و از اینکه ثنا ناخودآگاه به خاطرات کمرنگ دوران کودکی ام رنگ روشن و شاد میدهد توی دلم یک ذوق عجیبی متولد شد.

۱۸. آبان ۱۳۹۲ توسط فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۵ نظر

جای خالی «دست»هایمان در شهر حس می‌شود

این روزها که از خانه بیرون میروم، این روزها که توی تاکسی مینشینم، این روزها که به نانوایی و سبزی فروشی و سوپر مارکت و داروخانه و هر جایی که پا میگذارم، جای خالی چیزی آزارم میدهد. جای خالی چیزی که انگار هرچه تلاش میکنند تا با رنگ و لعاب و زرق و برق و نقش و نگار آن را بپوشانند، همچنان نبودنش توی ذوق می زند.

زن هایی که دست هایشان به طرفم دراز میشوند تا نسخه را بگیرند یا از شاطر نانوایی پول بگیرند یا به راننده تاکسی کرایه بدهند و یا آمده اند شیر و ماست و تخم و مرغ بخرند، فرق کرده اند، دست ها دیگر آن دست های قبلی نیستند. آن دست هایی که من و همه ی شهر دوستشان داشتیم. دست هایی با انگشتان و ناخن های جورواجور و متفاوت اما ساده و خودمانی و بدون نقاب. یکی بلند و کشیده و نازک، آن یکی کوتاه و بانمک و دوست داشتنی. یکی ظریف و استخوانی و آن یکی تپل و مهربان.

این روزها همه ی دست ها شبیه هم شده اند. همه ی انگشت ها ی بیشتر زن ها مجبورند بار سنگین و سخت ناخن های مصنوعی و کاشته شده را تحمل کنند، چرا؟ مگر همین دست ها و انگشت های خودمان چه عیبی داشت؟این روزها تنها تفاوت دست های هم جنسان من نقش و نگار و رنگ  روی ناخن هاست.

آی زن ها، جای خالی دست های ساده و خودمانی و مهربانِ تان در شهر حس میشود.

۲۰. مهر ۱۳۹۲ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۴ نظر

→ قبلی

بعدی ←