بایگانی دسته: مادرنوشت

من به تو بدهكارم بچه

دخترم، ديروز در نيمه هاي دوازده سالگي مشت هايش را به صندلي جلوي ماشين كه از قضا من روي آن نشسته بودم مي كوبد و اشك مي ريزد و به دنيا لعنت مي فرستد و مي گويد به مزخرف بودن … ادامه

۱۴ آذر ۱۳۹۵ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۴ نظر

ثنا داره مي رسه به من!

وقتي اولين لحظه و اولين بار و روي تخت بيمارستان با چشماي نيمه باز از درد و هوش پريده از سر، يه نوزاد كوچولوي بي حال و بي رمق رو ميارن جلوت و ميگن اين بچه همون جنيني هست كه … ادامه

۲۲ مهر ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | یک دیدگاه

تابستان خود را چگونه گذرانده ايد؟

بالاخره تابستان ۹۳ هم تمام شد. تابستان من از روزي شروع مي شود كه مدرسه ها تمام شده باشد و تا آن روزي ادامه پيدا مي كند كه مدرسه ها باز شود. براي همين ماه و سال و روز مشخص … ادامه

۳۰ شهریور ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۳ نظر

در ۵ دقيقه_ قسمت اول

ديروز عصر كه رسيدم خونه زود بچه ها رو بردم حموم. يه وقتايي حس مي كنم توي يه محيط كوچيك و بسته مثل حموم كه نه موبايل هست و نه تلويزيون و نه كارتون مي تونم خوب تر بچه ها … ادامه

۲۳ شهریور ۱۳۹۳ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | دیدگاه شما

بچه‌ایی که دارد مثل خودش می‌شود

قبل از بچه دار شدن، نمی دانستم «بچه ی آدم» چه جور موجودی ست. نه اینکه ندیده باشم و درک نکرده باشم، نه. نمی دانستم بچه ی خود آدم چقدر رفتارها و افکار و اخلاقش به خودمان شبیه می شود … ادامه

۱۸ آبان ۱۳۹۲ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۵ نظر