بچه‌ایی که دارد مثل خودش می‌شود – رو به راه

بچه‌ایی که دارد مثل خودش می‌شود

قبل از بچه دار شدن، نمی دانستم «بچه ی آدم» چه جور موجودی ست. نه اینکه ندیده باشم و درک نکرده باشم، نه. نمی دانستم بچه ی خود آدم چقدر رفتارها و افکار و اخلاقش به خودمان شبیه می شود و چقدرش متفاوت است و مستقل از ما خواهد بود. از همان روزهای اول تولد ثنا منتظر تفاوت های رفتاری و اخلاقی اش بودم. دوست داشتم بدانم کِی و کجا و در چه سنی قرار است آن چیزی باشد که خودش دوست دارد. روز مخالفت کردنش چه روزی است و من کی قرار است با یک موجود زنده ی از خودم متولد شده ی به شدت متفاوت روبه رو شوم؟ تصورم این بود که اقلا روزهای بیشتری باید منتظر دیدن این صحنه ها بمانم، اما خیلی زود و خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم ثنا را دیدم که یک آدم متفاوت است. «ثنا» در همان سال اول زندگی اش یک انسان به شدت وابسته و در عین حال مستقل و «غیر از من» را نشانم داد که به جرات می توانم بگویم که جدا از جنبه ی ظاهری و قیافه هیچ شباهتی به من نداشت. جدی ترین مخالفتش با ما در یازده ماهگی اش بود که تلو تلو خوران قدم بر میداشت و راه می رفت اما حاضر نبود دستش را بگیریم یا بغلش کنیم. کودکی که در نه ماهگی راه افتاد، اما پاهایش توان ایستادن درست و حسابی را نداشت و مدام به در و دیوار می خورد و فرت و فرت به زمین می افتاد. ثنا دقیقا در هیمن شرایط تلو تلو خوردن بود که به شدت اصرار داشت، توی بغل ما نباشد و خودش به تنهایی راه برود. مخالفت ثنا در این مورد آنقدر جدی بود که حاضر نمیشد اصلا سوار ماشین بشود و وقتی به زور می چپاندمش توی ماشین، به راحتی توانایی داشت که دو ساعت متوالی جیغ بزند و گریه کند و مدام بگوید: “با پیاده بریم”.

کم کم بزرگتر که شد تفاوت هایش با ما رنگ و بوی مهم تری به خودش گرفت. مثلا خیلی حرص می خورد اگر کسی غیر از من می بوسیدش و حتما عکس العمل شدیدی نشان میداد به آدمی که او را بوسیده و یا چیزهای به ظاهر بی اهمتی مثل اینکه حاضر نبود و نیست وجود پیاز را در غذا تحمل کند و خیلی مسائل بزرگ و کوچک دیگر که احتمالا دوست ندارد من اینجا از آنها بنویسم. به شدت حریم خصوصی اش را دوست دارد و دلش نمی خواهد من از رفتار و اخلاقش برای کسی حرف بزنم.

از همان اولین اختلاف سلیقه ایی که نشانم داد( هرچند که ذاتی بود)، به خوبی فهمیدم با یک آدم بسیار متفاوت از خودم طرف هستم که هم باید او را بزرگ کنم و جهان را و خودش و اطرافیانش را به او نشان بدهم و هم باید حواسم باشد که این بچه، یک آدم است با همه ی سلیقه ها و علائق و خواسته ها و نخواسته های شخصی و منحصر به فرد خودش که من باید آن ها را به رسمیت بشناسم.همه ی تلاشم را کردم که دیکتاتوری مادری نداشته باشم و احساس مالکیت نکنم.گاهی این به رسمیت شناختن یک جورهایی احساس دور بودن از کودکم را به من میداد. گاهی در همان سن کم هم تفاوت ها و سلیقه هایش آنچنان دور از من و ذهنم بود که گاهی فکر میکردم این بچه را نمی شناسم. اما در بیشتر موارد با احساسم مبارزه کردم و به او فهماندم که سلیقه و خواسته اش برایم مهم است حتی اگر مجبور باشم خلاف خواسته اش عمل کنم و سعی کردم تا آنجا که می شود و می توانم او را مجبور به انجام آنچه خلاف سلیقه ی شخصیتی اوست، نکنم.

حالا که ثنا هشت ساله شد برایم حکم یک دختر بالغ و عاقل را دارد که تفاوت و استقلال شخصیتی اش از خودم را پذیرفته ام.هر لحظه ی بزرگ شدنش جلوی چشمانم برایم کشف تازه ایی است. کشف تازه ایی از دورن کودکی که در گوشت و پوست و خون با من مشترک است.

اما نکته ی خوشحال کننده و مثبت این روزهای ثنا، این است که مدام نوجوانی و کودکی ام را برایم زنده میکند درست در شرایطی که حتی انتظار هم نداشتم دخترم رفتاری از خودش نشان بدهد که من عینا و دقیقا همان کار را در نوجوانی ام انجام داده ام.مدتی ست رفتارهای ثنا خاطراتی را جلوی چشمم زنده میکند که کلا از ذهنم رفته بود و تا قبل از این هیچ اثری از آن روزها در ذهنم نبود.

دیروز جمعه بود و جمعه های خانه ما روز گرفتن ناخن هاست. طبق معمول بابا عباس داشت ناخن های ثنا را کوتاه می کرد که ثنا بغض کرد و گفت:« چرا این همه از ته می گیری ناخن هامُ آخه؟ خب این جوری تا یه هفته من نمی تونم با انگشتام کاری انجام بدم چون دردم میاد» بعدش هم زد زیر گریه.

واقعیت این بود که ناخن های ثنا آنقدری کوتاه نشده بود که علت گریه اش باشد. ثنا دقیقا مثل مامان فاطمه در دوران بچه گی اش از گرفتن ناخن ها بدش می آید و فرار می کند. وقتی ثنا به پدرش اعتراض میکرد من توی آشپزخانه بودم که با شنیدن حرفش ناگهان ذهنم جرقه زد و رفت به روزی که بابا توی حیاط، زیر آفتاب شُل و ول پاییز داشت ناخن هایم را کوتاه می کرد و من که هیچ کاری نمی توانستم بکنم بغض کرده بودم و دقیقا همین جمله را به پدرم گفتم. با همین لحن و همین کلمات و همین استدلال!

و برای اینکه گریه ی ثنا تمام بشود و بتوانم وسط اشک ریختن او را بخندانم خاطره ی خودم را برایش تعریف کردم و از اینکه ثنا ناخودآگاه به خاطرات کمرنگ دوران کودکی ام رنگ روشن و شاد میدهد توی دلم یک ذوق عجیبی متولد شد.

۱۸ آبان ۱۳۹۲ ‌ فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۵ نظر

نظر (۵)

  1. ای جااااااااااااااان
    چه لذت بخش بود این فضا
    چه لذت بخش بود این رابطه
    چه لذت بخش بود کلا……….

  2. مرسی فاطمه جان
    امشب اولین باره به این وبلاگ سر زدم خیلی عالی بود…..

  3. لبخند…
    خوب می نویسی

  4. مبارک باشه؛ / اتفاقی مسیرم افتاد اینجا/ چند تا مطلب آخری رو خوندم؛ خیلی جالب بود. شنیدن چنین فضایی که شما توش زندگی میکنی برامن خیلی جالبه؛چون از همه لحاظ فضای زندگیم متفاوته./
    فقط یه سوال جدی برام پیش اومده:کسی مثل شما چرا باید وبلاگ بنویسه؟ منظورم اینه که ضرورتش چیه؟ مگه اولویت زندگی یه آدم چیه که تو این شرایط باید وبلاگنویسی کنه؟!

  5. وای فاطمه! چقدر خوب از تفاوتها و شباهتهای بچه ها نسبت به والدینشون نوشتی…دلم یه بچه خواست که گاهی شبیه من باشه:)

پاسخ دهید

بخش‌های الزامی با * مشخص شده‌اند.