براي عكسي كه از شيرعلي ندارم

عاشق بازار بزرگ و قديمي تهرانم. چند وقت پيش يك دوشنبه روزي تصميم گرفتم نرم روزنامه و به جاش تنهايي برم بازار قدم بزنم و سر ظهر برم چلوكباب بخورم و هي كوچه پس كوچه هاي بازار قديمي رو پياده روي كنم و هي كيف كنم. اول صبح كه رسيدم بازار، صاف رفتم سراغ محله كيلويي ها. به راسته اي كه پارچه ها رو به صورت عمده مي فروشن ميگن راسته كيلويي ها. تقريبا ميشه گفت تنها خانمي بودم كه اون وقت صبح تو بازار قدم مي زد. حسابي راه رفتم و چيزايي كه مي خواستم رو خريدم و رفتم چلوكباب بازار رو هم خوردم و خواستم به خلوت و حال خوبم ادامه بدم كه شيرعلي رو ديدم. شيرعلي ۱۷ سالش بود اما جثه ريزش باعث مي شد سنش كمتر نشون بده. يه گاري توي دستش بود و دنبال مشتري مي گشت. نايلون خريدام رو گذاشتم روي گاري شيرعلي و بهش گفتم مياي باهم راه بريم؟ گفت بريم. كوچه هاي تنگ بازار هي شلوغ و شلوغ تر مي شد و من از شيرعلي جا مي موندم اما اون هرچند دقيقه يك بار مي ايستاد تا بهش برسم. پشت لباس فرمش شماره ۱۴۲۷ چاپ شده بود. بهش گفتم اين شماره ها چيه؟ گفت شهرداري بهمون داده تا بتونيم اينجا كار كنيم. ازش پرسيدم اهل كجاست كه گفت افغانستان. گفت سني مذهبه و دو ساله ايرانه و حساب كرده براي اينكه خرج عروسيش دربياد بايد دوسال ديگه هم بمونه اينجا و بي وقفه كار كنه بعد برگرده افغانستان كنار نامزد و خانواده اش. اسم نامزدش كه اومد از ته دل خنديد. وقتي مي گم از ته دل، يعني بي هيچ اغراقي از ته دل صورتش پر از خنده شد و چشماش برق مي زد. منم كلي ذوق كردم و گفتم ايول! نامزد داري؟ گفت آره. گفتم پس دوسش داري؟ گفت خيلي. خيلي رو يه جوري محكم و مطمئن گفت كه انگار هيچ كسي هيچ وقت نتونسته به اندازه شيرعلي اين همه از جوابي كه ميده مطمئن باشه. گفتم نامزدت بايد خيلي خوشگل باشه ها. بازم از ته دل خنديد و گفت كه تا حالا نامزدش رو نديده ولي تاكييد كرد كه خيلي دوسش داره. براي همين بايد دوسال ديگه هم كار كنه تا خرج عروسيش دربياد كه بتونه يه عروسي خوب براي نامزدش بگيره. شيرعلي حسابي گرم شده بود و از رسم و رسومات افغانستان درباره خواستگاري و ازدواج و عروسي برام گفت. با همه وجودم كلمه به كلمه حرفاش رو مي گرفتم و سرحال مي شدم. به شيرعلي گفتم كه حرف زدن باهاش خيلي خوبه. سرش رو انداخت پايين و خنديد و گفت آخه خانم، ايراني ها اصلا با ما حرف نمي زنن. موبايلم رو از تو كيفم درآوردم و ديدم شارژ ندارم. از شيرعلي اجازه گرفتم كه ازش عكس بگيرم و يادگاري نگهش دارم اما دقيقا لحظه اي كه شيرعلي لبخند زده بود و به لنز دوربين موبايل من خيره شده بود و من دكمه شاتر رو فشار دادم شارژ موبايلم تموم شد. اين شد كه حالا عكسي از شيرعلي ندارم اما اون با خودش يه خاطره داره از زني كه با ذوق از لبخندش عكس گرفته و قراره عكس اون رو يادگاري نگه داره.

۲۱. بهمن ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | دیدگاه شما

پاسخ دهید

بخش‌های الزامی با * مشخص شده‌اند.