جرم: از خود فرار كننده

با چشم هاي بسته بيدار بودم. همچنان خسته بودم و زل زده بودم به ته ته تاريكي توي چشم هايم. همين طور كه كارهاي روتين خانه و روزنامه و هزارتا قول و قرار كاري و غيركاري يكي يكي يادم مي آمد و ضربان قلبم هي تند و تندتر مي شد كه يعني اگر همين الان بلند نشوي راه نيفتي و نزني تو دل كارها، ممكن است جبران كردنش سخت و عذاب آور باشد. تصميم گرفتم امروز را از نقش هاي خودم و از همه آدم هاي اطرافم فرار كنم. پتو را تا روي سرم بالا آوردم و موبايلم را خاموش كردم و فرار كردم توي خودم. رفتم توي ساكت خودم و دلم مي خواست به هيچ كس خبر ندهم امروز كجا هستم و چه تصميمي دارم. به پيام هاي كاري جواب ندادم. به صفحه اي كه امروز بايد بسته مي شد هم فكر نكردم كه دبير نباشم. تخت خودم و بچه ها را مرتب نكردم. عروسك ها را از زيردست و پا جمع نكردم حتي به شام شب و چي بپزم و سينك پر از ظرف هاي كثيف هم فكر نكردم كه يك نصفه روز را از همه نقش هايم خالي باشم. خالي و تنها و فرو رونده به درون ساكت خودم.
نشستم پاي لپ تاپم و هي از رعنا نوشتم و دردي كه توي شكمش مي پيچيد. به طرز بي رحمانه اي خودم را لاي كلمه ها غرق كردم. تا گردن توي آن ها فرو رفتم. لاي كلمه هاي بي صداي وحشي و قدرتمندي كه خودم خداي آن ها بودم. فرار امروز به سمت خودم هيچ فايده اي اگر نداشت اقلا باعث شد لباس همه نقش هايم را از تن بيرون كنم و عريان شوم همان فاطمه اي كه هيچ كسي نيست جز خودش و با زنانگي محضي كه در خودِعريانم سراغ داشتم توانستم بالاخره ” رعنا” ي داستانم را بسازم.

۱۵. آذر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۲ نظر

نظر (۲)

  1. یه جایی خونده بودم جالبه که وقتی ماشین خراب میشه و کسی مریض میشه و مهمونی ناگهانی داریم میتونیم روتین رو بهم بزنیم و هر جوری شده وقت جور کنیم. ولی برای خودمون نمیتونم وقت جور کنیم.

پاسخ دهید

بخش‌های الزامی با * مشخص شده‌اند.