من به تو بدهكارم بچه

دخترم، ديروز در نيمه هاي دوازده سالگي مشت هايش را به صندلي جلوي ماشين كه از قضا من روي آن نشسته بودم مي كوبد و اشك مي ريزد و به دنيا لعنت مي فرستد و مي گويد به مزخرف بودن آن پي برده است و دلش نمي خواهد حتي يك روز ديگر زنده بماند. وحشت مي كنم اما نه از ترس اينكه ثنا دوست ندارد زنده بماند. ترس و وحشتم به خاطر كشف زود هنگام معني ” مزخرف بودن دنياست”. وحشت مي كنم اين ها را از زبان موجودي مي شنوم كه خودم او را به دنيا آورده ام. خودم به او شير داده ام و چه بسا قرار بود دنيا را هم من به او نشان بدهم. تصوير اولين لحظه بعد از به هوش آمدنم و اولين باري كه ثنا را ديدم مثل صاعقه اي محكم به سرم مي خورد و از توي قلبم رد مي شود و از يك جاهايي آن پايين پاهايم انگار از بدنم بيرون مي رود. خودم را جمع مي كنم. آب دهانم را محكم قورت مي دهم و همين طور كه به جاده پيش روي خودم نگاه مي كنم به ثنا مي گويم پس بهتر است قبل از مردن تكليفش را با آن همه رويا و آرزويي كه توي ذهنش جا داده؛ روشن كند. ثنا هيچ وقت كم نمي آورد و من هميشه با اينكه خيلي وقت ها مجبورم با يك نگاه ممتد خيره شده به صورتش به او بفهمانم كه دارد گستاخي مي كند ته دلم غنج مي رود از اينكه او قرار است دختري باشد كه به اين راحتي ها راضي نمي شود كسي به او زور بگويد و سكوت را حق مسلم و موروثي خودش نمي داند. معلوم بود آنقدر زود منظورم را فهميده كه بدون معطلي در جوابم گفت : آره مامان اصلا من آدم ضعيفي ام. ضعيفم خب! ديگه چي؟
هميشه وقتي قرار است با او حرف بزنم بايد مدام مسيرم را عوض كنم. مدام پيچ بخورم توي سلول هاي مغزش و پيش بيني كنم كه الان با اين جمله اي كه از دهانم بيرون زده است كدام حس از انواع حس هاي بشري را در او تحريك كرده ام. كدام نقطه تاريك ذهنش را روشن كرده ام و او را به سمت كشف كدام معني تازه از جهاني كه درون خودش مي جوشد هول داده ام؟
مجبور بودم ذهنش را از قضاوت درباره خودش دور كنم كه پاهايم به باتلاق ” من ضعيفم و همينه كه هست” نرسد. برگشتم عقب و زل زدم توي چشم هاي سياه و درشت و كشيده اي كه به خاطر آن همه گريه از مشقت زنده بودن و زندگي سرخ هم شده بود و لايه ي اشكي كه آن ها را براق تر و جذاب تر مي كرد، مجبورم كرده بود آن مصرع هميشگي حضرت حافظ را برايش بخوانم: آخ! كه جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو. وسط گريه هاي از روي دردش ناگهان خنديد. طوري كه همزمان با خنده هايش مجبور شد اشك هايش را هم پاك كند. اشك ها هم چنان مي ريختند روي صورت صاف و سفيد و تپل ثنا و او همچنان مي خنديد و اشك ها را با دستمال خشك مي كرد. من هم بين آن همه خنده و اشك توامان جهاني را مي ديدم كه با مشاركت و خواست نسبي من به وجود آمده بود. رشد كرده بود و حالا روي مرز هولناكي از كشف جهان درون خودش راه مي رفت.
من ديروز در نيمه هاي دوازده سالگي ثنا مجبور شدم به او بگويم كه دنيا آدم هاي ضعيف را له مي كند. مجبور شدم به او بگويم كه بايد براي خودش و براي رسيدن به حق خودش بجنگد. من به ثنا گفتم كه زندگي ارزش جنگيدن دارد و خود اوست كه مي تواند انتخاب كند دنيايش چگونه رقم بخورد. ديروز در نيمه هاي دوازده سالگي دخترم به او گفتم بايد ياد بگيرد كه بيشتر مسئله هاي زندگي قابل حل هستند. فقط يك چرتكه مي خواهد و يك ذهن خلاق و هوشيار و يك آدم قوي كه مدام با خودش بگويد “من مي توانم! ” مي دانستم روزي مجبور مي شوم اين همه شعار را در قالب اين جمله هاي تكراري كليشه اي به خورد او بدهم اما هرگز تصورش را نمي كردم بهانه اش يك اتفاق ساده معمولي باشد كه مدير ثنا از او بخواهد به خاطر اينكه بهتر و منظم تر به درس هايش برسد برنامه درس خواندنش را در خانه با ساعت شروع و پايان مطالعه اش مشخص كند و من هر شب آن برنامه را امضا كنم كه يعني ثنا را خوب مديريت كرده ام و او مثل يك آدم آهني از ساعت فلان تا فلان نشسته است سر درس هايش و برگه را هر روز نشان خانم مدير بدهد. ثنا نمي توانست زير بار اين ماجرا برود. چهار پنج روزي با خودش كلنجار رفت و ديد واقعا آدم اين كار نيست! هرگز فكر نمي كردم نوشتن و نشان دادن برنامه درس خواندن روزانه تا جايي براي او طاقت فرسا باشد كه جانش به لب رسيده باشد و مشت هايش را طوري به صندلي بكوبد كه هربار من تكان بخورم و او همزمان از درد اشك بريزد و بگويد آبرويش جلوي خودش مي رود اگر تن به اين كار بدهد!
خوش حال شدم كه دخترم در نيمه هاي دوازده سالگي اش آنقدر جهان خودش را شناخته است كه اجازه نمي دهد كسي آبروي او را جلوي خودش بريزد. اما مدام نگران شعارهايي هستم كه ديروز خيلي جدي و قاطع براي او و به خاطر زنده ماندن جهان درون او به زبان آورده ام. آنقدر هم طبيعي رفتار كردم كه انگار داشتم جلوي چشم هاي او از بزرگترين و بديهي ترين و عميق ترين راز دنيا پرده برداري مي كردم. از ديروز كه مجبور شدم توي آن دوتا چشم سياه خيس خورده ي براق زل بزنم و آن همه شعار را به عمق جهان توي چشم هايش پرتاب كنم خودم را به دختر دوازده ساله ام بدهكار مي دانم. بدهكار حقيقتي كه معلوم نيست كِي و در كدام نقطه از آينده اش آن را از روي زمين برمي دارد و كشفش مي كند.

۱۴. آذر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۴ نظر

نظر (۴)

  1. سلام فاطمه جان، قلمت خیلی رشد کرده و نویسنده قدری شده ای، خیلی وقته باید شاهد رمانهایت در بازار باشیم که نیستیم. حس قدیمی نویسندگی خاص را در من بیدار می کنی اما …
    یعنی ثنا دوازده ساله است؟ یعنی تو و من اینقدر بزرگ شده ایم که الان ثنا دوارده ساله است؟ واقعا راست می گوید ثنا که دنیا مزخرف است چون ما هنوز بچه ایم اما ثنا بزرگ شده است…هنوز کوچکیم و ثنا بزرگ است…

    • سلام معصومه عزيزم. چه ذوقي كردم ديدم اينجا رو مي خوني. ثنا اونقدري بزرگ شده كه ممكنه اگر از نزديك ببينيش يكي دوساعتي از تعجب خشكت بزنه :))

  2. سخت نگیر. خودت رو سرزنش نکن. چیزی که الان بهش گفتی برای این مقطع از زندگیش عین واقعیته. واقعا باید تو این سن حل مساله یاد بگیره. بعدا هم ازت تشکر میکنه برای این واقعیت به جا و موقعی که بهش گفتی.
    حالا اینکه دنیا واقعیتهای متفاوت و متناقضی هم داره که اونام به جا و وقت خودشون درستن باعث نمیشه بدهکارش باشی. اصلا کی گفته همه واقعیتها رو باید از پدر و مادرامون بشنویم. برای خودمون مگه این جوری بود؟

    مادر خوبی هستی. حداقل به چشم بیننده خارجی. تهش هم بچه ها بیشتر اینو به یاد میارن که چقدر و کی و کجا و چه جوری بهشون محبت شده و دوست داشته شدن (یا نشدن). بقیه محو میشه میره در حاشیه. حداقل واسه من که این جوری بود. سخت نگیر به خودت.

    • اين جمله ت كه گفتي اصلا همه واقعيت ها رو لازم نيست از پدر و مادرامون بشنويم خيلي تلنگر خوبي بود مائده

پاسخ دهید

بخش‌های الزامی با * مشخص شده‌اند.