درباره آداب دنيا

يا وقتي از نويسنده اي انتظار داريم در آثار خودش قد بكشد!

سال ها پيش ” آداب بي قراري” را خواندم. آن روز نمي دانستم يعقوب يادعلي قرار است درباره بي قراري و عاشقي و آدابش چه داستاني براي ما سرهم كند. نمي دانستم ميخواهد با مخاطبي كه او را نمي شناسد و از او چيزي نخوانده است چگونه رو به رو شود. همين نداستن و مجهول بودن برايم لذت بخش بود كه خودم را بسپارم دست نويسنده اي كه مي خواهد روايت تازه اي از عشق برايم داشته باشد و انصافا هم پشيمان نيستم و نشدم از اينكه آن روز به يعقوب يادعلي اعتماد كردم و چشم هايم را بستم و با كلمه كلمه هايش بي قراري را لمس كردم و لذت بردم.

من آدم فراموش كاري هستم. آنقدر كه خيلي وقت ها توي ذهنم اسم فيلمي را با داستان فيلم ديگري كنار هم مي گذارم و كلي زمان مي برد تا يادم بيايد دارم چه گندي به آنچه ديده ام مي زنم. درباره كتاب ها هم همين طور. بارها پيش آمده شخصيت هاي مختلف نويسنده هاي مختلف را كنار هم يا رو در روي يكديگر قرار داده ام و وقتي حسابي بين شان رابطه عاشقانه يا جنگ و تنفر برقرار كردم ناگهان فهميده ام كه اي دل غافل، آدم ها را اشتباهي كنار هم گذاشته بودم و ميداني كه در آن روحم مجبور به دوندگي شده بود و عرق ريزاني كه راه انداخته بودم از بُن بي اساس بوده است. حالا اين همه آسمان به ريسمان نبافته ام كه فقط گفته باشم چقدر فراموشكارم، بلكه مي خواهم بگويم كه وسط اين همه حواس ناجمعي و حال ناخوش، اسم و خاطره يعقوب يادعلي از آداب بي قراري، برايم زنده بود. ” آداب دنيا”‌يش را همين امروز تمام كردم. گرچه با ذوق خاصي خريده بودمش و با ذوق زدگي بيشتري خواندن آداب دنيا را شروع كرده بودم. اما وقتي به صفحه پاياني رمان تازه ي يادعلي رسيدم كه پروا سوار تاكسي مي شود و نااميدانه از زندگي همه بيرون مي رود و رامين آدم ديگري شده است و در را پشت سر پروا مي بندد بدون اينكه مانع رفتن او شود، از اينكه دويست و چند صفحه از آداب دنيا را خوانده بودم هيچ ذوقي در من نمانده بود.

به شخصه فكر مي كنم آنچه براي يعقوب يادعلي در آداب دنيا اولويت داشته است بازي با فنون رمان نويسي است. او در اين رمان بيشتر از اينكه به قصه و داستاني كه مي خواسته بگويد، توجه كند به نكات فني رمان نويسي اولويت داده است تا هنر نوشتن خودش را به نمايش بگذارد. اما آنقدر در بازي با فنون نوشتن غرق شده است كه از محتواي آداب دنيا غافل شده.

آداب دنيا رماني بسيار شلوغ و پرجمعيت است كه يادعلي هر فصل از رمان را به كشف يكي از شخصيت هاي براي خواننده اختصاص داده است و در عين حال داستان خود را هم پيش برده است. اما معلوم نيست كشف جزييات شخصيت هاي حاشيه اي رمان و باز كردن همه ي زندگي گذشته ي تك تك آن ها قرار است چه كمكي به ماجراي اصلي رمان بكند و بيان آن همه جزييات چه فايده اي جز هجو داشته است؟

شخصيت اصلي رمان آداب دنيا از ميانه هاي داستان كمرنگ و كمرنگ تر مي شود تا جايي كه خودش به حاشيه مي رود و يك شخصيت حاشيه اي كه از اواسط داستان به بازي مي آيد نقش شخصيت اول را به عهده مي گيرد. پاسكاري زاويه ديد در هر فصل از رمان بر اساس يك شخصيت حاشيه اي و چرخش و جابه جايي شخصيت اول رمان، فرضيه اولويت داشتن فرم بر محتوا را درباره اين اثر يعقوب يادعلي قوي تر مي كند. يادعلي با هنرمندي تمام توانست در اين رمانش تسلط خود را بر فنون نوشتن نشان بدهد بدون اينكه كوچكترين ضعفي در روايت هاي مختلف از زاويه ديدهاي متفاوت از خود نشان بدهد. اما ظاهرا پاي محتوا و سطح كيفيت داستان و سوژه و موضوع آن همچنان لنگ مي زند.

اينكه نويسنده اي مثل او مجبور باشد بخش اعظمي از گذشته مجهول نويد را كه خودش گمشده اين رمان است با پيدا شدن يادداشت هايش به خواننده نشان بدهد و شخصيت مجهول نويد را در خاطره نويسي هايي كه بعد از مرگش پيدا شده است روشن كند يعني يادعلي از يك شيوه ي آماتوري بسيار پيش پا افتاده و تكراري كمك گرفته است. پيدا شدن سلسله يادداشت هاي خاطره نويسي از فردي كه به قتل رسيده است و هم زندگي گذشته اش مجهول است و هم شيوه ي مردنش، به اين معني است كه او نتوانسته يا نخواسته است قسمت پليسي و جنايي داستانش را با حوصله ي بيشتري تنظيم كند و بنويسد.

داستان و قصه آداب دنيا هيچ اتفاق تازه اي ندارد و يادعلي فقط موضوعي تكراري را به شيوه خودش روايت كرده است و مساله عشق را با كلماتي سرد و يخ زده بين آدم ها پاسكاري مي كند. عجيب است كه او حتي براي ساختن صحنه اي كه پروا و نويد در آن صحنه در خطر بودند و بايد از آنجا فرار مي كردند تا به دست نيروهاي كميته نيفتند، از ساختن يك دعواي صوري در داستانش كمك گرفته است كه لحظه به لحظه آن دعوا را بارها و بارها در فيلم هاي مختلف با همان جزيياتي كه يادعلي نوشته است ديده ايم. خواندن اين صحنه و اين تصوير در رمان آداب دنيا براي من بسيار عجيب بود. عجيب از اين بابت كه آيا نويسنده محترم نتوانسته است اقلا تصويري جديد و منحصر به فرد از آن دعوا خلق كند و كشف تازه اي به من بدهد يا نخواسته اين كار را بكند؟ و اگر عمدي در كار بوده چه دليلي مي توانست داشته باشد؟

به هرحال خواندن هر رماني براي من تجربه ي جديدي از دنياي هزار رنگ و هزار توي نوشتن است. پشيمان نيستم از اينكه آداب دنيا را خوانده ام اما كاش يعقوب يادعلي بعد از فاصله اي نسبتا طولاني كه بعد از انتشار آداب بي قراري، ظهور كرده است، در اين اثر خودش كمي بيشتر از قبل قد مي كشيد.

۰۶. آذر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۲ نظر

نظر (۲)

  1. آخرین باری که رمان ایرانی خوندم دوسال پیش بود. سگسالی بلقیس سلیمانی و انگار گفته بودی لیلی رو در فاصله کمی از هم خوندم. حالا هربار کسی رمان ایرانی میخونه یا حرفش میشه سیخونکی به من میخوره که پس تو چه غلطی داری میکنی؟ چرا این قدر از قافله عقبی؟
    (البته رمان خواندنم به کلی کم شده)

    • خوندن رمان ايراني براي من اقلا ياد گرفتن بازي كردن با كلمه هاست يه جوري كه بفهمم چطوري يه حسي رو از بستر سطحي خودش كمي پايين تر ببرم و ببينم بالاخره عمق مون چقدره. بعيد مي دونم با نخوندن رمان ايراني چيزي رو از دست بدي. البته در مورد تو مي تونم بگم كه شايد و به احتمال زياد چيزي رو از دست نميدي. اما جداي از همه اين ها خوندن روايت هاي تازه اي كه از اعماق ذهن نويسنده ها مياد بيرون برام جذابه.

پاسخ دهید

بخش‌های الزامی با * مشخص شده‌اند.