در دسته ي هراس هاي دوست داشتني

همه چيز از اولين فاتحه شروع شد.
با زهرا و زينب و مريم، رنگ پريده و مضطرب و هاج و واج و بي هيچ صدايي نشسته بوديم وسط هال و هي به مانتو و روسري مان چنگ مي زديم و كف دست هايمان خيس عرق بود و مشت هاي مان يخ كرده كه نمي دانم اولين فاتحه را چه كسي خواند و دنيا را آوار كرد روي سر ما كه يعني بخواهيد يا نخواهيد از اين لحظه همه چيز فرق كرده است.

نمي دانم اولين فاتحه را چه كسي خواند اما همين كه صدايش بلند شد و گفت ” الفاتحه مع الصلوات” و اسم باباي نازنين ما را كه چسباند ته جمله اش چشم هاي ما چهارتا از وحشت گرد شده بود و به هم خيره شده بوديم. زهرا گفت “دارن براي بابا فاتحه مي خونن واقعا؟ ” كه همه با هم زديم زير گريه.
قبول مي كرديم يا نه، انگار در يك لحظه زير تلي از آوار غم دنيا دفن شده بوديم. اشك مي ريختيم و مدام و پشت هم بابا را صدا مي كرديم. بقيه هم كه دور ما حلقه زده بودند لابد از حال ما بود كه آن طور اشك مي ريختند. خورشيد آخرين جمعه مرداد ماه ۹۵ كه غروب كرد باباي نازنين من هم چشم هايش براي هميشه بسته شد و شد آنچه كه نبايد مي شد.

امشب كه دارم از آن شب شوم مي نويسم دوماه از آن “اتفاق” گذشته است. اتفاق هاي مهم، مسير زندگي ما را عوض مي كنند. بعضي از اتفاق ها جلو رونده اند. بعضي هاي شان مسير زندگي را به عقب برمي گردانند. بعضي ها هم كه فقط خاصيت فروروندگي دارند. يعني هي توي قسمت سياه آن اتفاق فرو مي رويم. آنقدر كه ديگر هيچ روزنه اي از نور ديده نمي شود.
اتفاق تكراري اما جلو رونده هرسال من هم روز تولدم بود. مردادهاي هرسال هميشه برايم پر از نور بود و روشني و جلو روندگي. تولد امسالم دوشنبه بود. دوشنبه روشني كه ۲۵ مرداد بود. حالم خوب بود و آنقدر هيجان داشم كه انگار موقع راه رفتن پاهايم روي زمين نبود. با خودم هزارو يك قول و قرار تازه داشتم. يكي ش همين آشتي با وبلاگم بود و نوشتن كه هميشه دواي دردم بود. از كجا مي دانستم قرار است آن همه خوشي و سرخوشي و جلوروندگي فقط سه روز دوام داشته باشد و من به جاي اينكه بيايم اينجا ازهزار و يك قول و قراري كه با خودم در سي و سه سالگي گذاشتم بنويسم، بيايم و از دنياي جديد دوماه ي تاريكي بگويم كه هراس ناشناخته بودنش هر لحظه مرا در خودش له مي كند؟ اما هر چيزي كه به بابا مربوط باشددوست داشتني ست. حتي اگر آنچه مانده است هراس باشد. هراسي كه به خاطر بابا باشد را دوست دارم.

اتفاق هاي مهم مسير زندگي ما را عوض مي كنند و براي من چه اتفاقي مهم تر از نبودن و نداشتن بابا؟

۳۰. مهر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | دیدگاه شما

پاسخ دهید

بخش‌های الزامی با * مشخص شده‌اند.