بابا، جانم را نگير

آدم ها هميشه و در هر سن و سالي يك نقطه ضعف بزرگ پيدا مي كنند. يعني خيلي راحت از آن نقطه ي به اصطلاح ضعف، ضربه پذير مي شوند و آسيب مي بينند. دست كم در مورد من كه اين مسئله قطعي است. مثلا تا همين يكي دو سال پيش نقطه ضعف من بچه ها بودند، هرچند هنوز هم هستند اما كمرنگ تر شده. يعني با خوشحالي آن ها خوشحال مي شدم و با كوچكترين تب و بيماري از حال مي رفتم.منظورم دقيقا يك از حال رفتگي روحي ست كه همه انرژي جمع شده ي تا آن روزت را از تو مي گيرد. اما حالا حس مي كنم از اين جنبه قوي تر شده ام. يعني حالات خوب و بد و خوشي و ناخوشي بچه ها نمي تواند ضعيفم كند. فكرم را درگير مي كند و ممكن است همه حواسم را هم بگيرد اما ضعيفم نمي كند.
تازگي ها به يك نقطه ديگري از ضعف و آسيب پذيري رسيدم. منظورم از تازگي ها چيزي حدود يك سال است. آنقدر كه ديدن بيماري و ناتواني مامان و بابا، به ويژه بابا، قدرت دارد من را از پا دربياورد و حالم را بي حال كند و ضعيفم كند و همه انرژي ام را از من بگيرد هيچ اتفاق ديگري نمي تواند تا اين اندازه روحم را از زندگي تخليه كند. روزي هزاربار عكس هاي همين چندسال پيش بابا را مي بينم و با الانش مقايسه مي كنم. مدام دنبال مقايسه كردن ظاهرش هستم. رنگ موها و قد بلند و سينه هاي ستبر و مدل محكم ايستادنش توي آن عكس ها، قدرت دارد جان آدم را بگيرد.

۳۱. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | دیدگاه شما

پاسخ دهید

بخش‌های الزامی با * مشخص شده‌اند.