جرم: از خود فرار كننده

با چشم هاي بسته بيدار بودم. همچنان خسته بودم و زل زده بودم به ته ته تاريكي توي چشم هايم. همين طور كه كارهاي روتين خانه و روزنامه و هزارتا قول و قرار كاري و غيركاري يكي يكي يادم مي آمد و ضربان قلبم هي تند و تندتر مي شد كه يعني اگر همين الان بلند نشوي راه نيفتي و نزني تو دل كارها، ممكن است جبران كردنش سخت و عذاب آور باشد. تصميم گرفتم امروز را از نقش هاي خودم و از همه آدم هاي اطرافم فرار كنم. پتو را تا روي سرم بالا آوردم و موبايلم را خاموش كردم و فرار كردم توي خودم. رفتم توي ساكت خودم و دلم مي خواست به هيچ كس خبر ندهم امروز كجا هستم و چه تصميمي دارم. به پيام هاي كاري جواب ندادم. به صفحه اي كه امروز بايد بسته مي شد هم فكر نكردم كه دبير نباشم. تخت خودم و بچه ها را مرتب نكردم. عروسك ها را از زيردست و پا جمع نكردم حتي به شام شب و چي بپزم و سينك پر از ظرف هاي كثيف هم فكر نكردم كه يك نصفه روز را از همه نقش هايم خالي باشم. خالي و تنها و فرو رونده به درون ساكت خودم.
نشستم پاي لپ تاپم و هي از رعنا نوشتم و دردي كه توي شكمش مي پيچيد. به طرز بي رحمانه اي خودم را لاي كلمه ها غرق كردم. تا گردن توي آن ها فرو رفتم. لاي كلمه هاي بي صداي وحشي و قدرتمندي كه خودم خداي آن ها بودم. فرار امروز به سمت خودم هيچ فايده اي اگر نداشت اقلا باعث شد لباس همه نقش هايم را از تن بيرون كنم و عريان شوم همان فاطمه اي كه هيچ كسي نيست جز خودش و با زنانگي محضي كه در خودِعريانم سراغ داشتم توانستم بالاخره ” رعنا” ي داستانم را بسازم.

۱۵. آذر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | یک دیدگاه

من به تو بدهكارم بچه

دخترم، ديروز در نيمه هاي دوازده سالگي مشت هايش را به صندلي جلوي ماشين كه از قضا من روي آن نشسته بودم مي كوبد و اشك مي ريزد و به دنيا لعنت مي فرستد و مي گويد به مزخرف بودن آن پي برده است و دلش نمي خواهد حتي يك روز ديگر زنده بماند. وحشت مي كنم اما نه از ترس اينكه ثنا دوست ندارد زنده بماند. ترس و وحشتم به خاطر كشف زود هنگام معني ” مزخرف بودن دنياست”. وحشت مي كنم اين ها را از زبان موجودي مي شنوم كه خودم او را به دنيا آورده ام. خودم به او شير داده ام و چه بسا قرار بود دنيا را هم من به او نشان بدهم. تصوير اولين لحظه بعد از به هوش آمدنم و اولين باري كه ثنا را ديدم مثل صاعقه اي محكم به سرم مي خورد و از توي قلبم رد مي شود و از يك جاهايي آن پايين پاهايم انگار از بدنم بيرون مي رود. خودم را جمع مي كنم. آب دهانم را محكم قورت مي دهم و همين طور كه به جاده پيش روي خودم نگاه مي كنم به ثنا مي گويم پس بهتر است قبل از مردن تكليفش را با آن همه رويا و آرزويي كه توي ذهنش جا داده؛ روشن كند. ثنا هيچ وقت كم نمي آورد و من هميشه با اينكه خيلي وقت ها مجبورم با يك نگاه ممتد خيره شده به صورتش به او بفهمانم كه دارد گستاخي مي كند ته دلم غنج مي رود از اينكه او قرار است دختري باشد كه به اين راحتي ها راضي نمي شود كسي به او زور بگويد و سكوت را حق مسلم و موروثي خودش نمي داند. معلوم بود آنقدر زود منظورم را فهميده كه بدون معطلي در جوابم گفت : آره مامان اصلا من آدم ضعيفي ام. ضعيفم خب! ديگه چي؟
هميشه وقتي قرار است با او حرف بزنم بايد مدام مسيرم را عوض كنم. مدام پيچ بخورم توي سلول هاي مغزش و پيش بيني كنم كه الان با اين جمله اي كه از دهانم بيرون زده است كدام حس از انواع حس هاي بشري را در او تحريك كرده ام. كدام نقطه تاريك ذهنش را روشن كرده ام و او را به سمت كشف كدام معني تازه از جهاني كه درون خودش مي جوشد هول داده ام؟
مجبور بودم ذهنش را از قضاوت درباره خودش دور كنم كه پاهايم به باتلاق ” من ضعيفم و همينه كه هست” نرسد. برگشتم عقب و زل زدم توي چشم هاي سياه و درشت و كشيده اي كه به خاطر آن همه گريه از مشقت زنده بودن و زندگي سرخ هم شده بود و لايه ي اشكي كه آن ها را براق تر و جذاب تر مي كرد، مجبورم كرده بود آن مصرع هميشگي حضرت حافظ را برايش بخوانم: آخ! كه جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو. وسط گريه هاي از روي دردش ناگهان خنديد. طوري كه همزمان با خنده هايش مجبور شد اشك هايش را هم پاك كند. اشك ها هم چنان مي ريختند روي صورت صاف و سفيد و تپل ثنا و او همچنان مي خنديد و اشك ها را با دستمال خشك مي كرد. من هم بين آن همه خنده و اشك توامان جهاني را مي ديدم كه با مشاركت و خواست نسبي من به وجود آمده بود. رشد كرده بود و حالا روي مرز هولناكي از كشف جهان درون خودش راه مي رفت.
من ديروز در نيمه هاي دوازده سالگي ثنا مجبور شدم به او بگويم كه دنيا آدم هاي ضعيف را له مي كند. مجبور شدم به او بگويم كه بايد براي خودش و براي رسيدن به حق خودش بجنگد. من به ثنا گفتم كه زندگي ارزش جنگيدن دارد و خود اوست كه مي تواند انتخاب كند دنيايش چگونه رقم بخورد. ديروز در نيمه هاي دوازده سالگي دخترم به او گفتم بايد ياد بگيرد كه بيشتر مسئله هاي زندگي قابل حل هستند. فقط يك چرتكه مي خواهد و يك ذهن خلاق و هوشيار و يك آدم قوي كه مدام با خودش بگويد “من مي توانم! ” مي دانستم روزي مجبور مي شوم اين همه شعار را در قالب اين جمله هاي تكراري كليشه اي به خورد او بدهم اما هرگز تصورش را نمي كردم بهانه اش يك اتفاق ساده معمولي باشد كه مدير ثنا از او بخواهد به خاطر اينكه بهتر و منظم تر به درس هايش برسد برنامه درس خواندنش را در خانه با ساعت شروع و پايان مطالعه اش مشخص كند و من هر شب آن برنامه را امضا كنم كه يعني ثنا را خوب مديريت كرده ام و او مثل يك آدم آهني از ساعت فلان تا فلان نشسته است سر درس هايش و برگه را هر روز نشان خانم مدير بدهد. ثنا نمي توانست زير بار اين ماجرا برود. چهار پنج روزي با خودش كلنجار رفت و ديد واقعا آدم اين كار نيست! هرگز فكر نمي كردم نوشتن و نشان دادن برنامه درس خواندن روزانه تا جايي براي او طاقت فرسا باشد كه جانش به لب رسيده باشد و مشت هايش را طوري به صندلي بكوبد كه هربار من تكان بخورم و او همزمان از درد اشك بريزد و بگويد آبرويش جلوي خودش مي رود اگر تن به اين كار بدهد!
خوش حال شدم كه دخترم در نيمه هاي دوازده سالگي اش آنقدر جهان خودش را شناخته است كه اجازه نمي دهد كسي آبروي او را جلوي خودش بريزد. اما مدام نگران شعارهايي هستم كه ديروز خيلي جدي و قاطع براي او و به خاطر زنده ماندن جهان درون او به زبان آورده ام. آنقدر هم طبيعي رفتار كردم كه انگار داشتم جلوي چشم هاي او از بزرگترين و بديهي ترين و عميق ترين راز دنيا پرده برداري مي كردم. از ديروز كه مجبور شدم توي آن دوتا چشم سياه خيس خورده ي براق زل بزنم و آن همه شعار را به عمق جهان توي چشم هايش پرتاب كنم خودم را به دختر دوازده ساله ام بدهكار مي دانم. بدهكار حقيقتي كه معلوم نيست كِي و در كدام نقطه از آينده اش آن را از روي زمين برمي دارد و كشفش مي كند.

۱۴. آذر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: مادرنوشت | ۴ نظر

درباره آداب دنيا

يا وقتي از نويسنده اي انتظار داريم در آثار خودش قد بكشد!

سال ها پيش ” آداب بي قراري” را خواندم. آن روز نمي دانستم يعقوب يادعلي قرار است درباره بي قراري و عاشقي و آدابش چه داستاني براي ما سرهم كند. نمي دانستم ميخواهد با مخاطبي كه او را نمي شناسد و از او چيزي نخوانده است چگونه رو به رو شود. همين نداستن و مجهول بودن برايم لذت بخش بود كه خودم را بسپارم دست نويسنده اي كه مي خواهد روايت تازه اي از عشق برايم داشته باشد و انصافا هم پشيمان نيستم و نشدم از اينكه آن روز به يعقوب يادعلي اعتماد كردم و چشم هايم را بستم و با كلمه كلمه هايش بي قراري را لمس كردم و لذت بردم.

من آدم فراموش كاري هستم. آنقدر كه خيلي وقت ها توي ذهنم اسم فيلمي را با داستان فيلم ديگري كنار هم مي گذارم و كلي زمان مي برد تا يادم بيايد دارم چه گندي به آنچه ديده ام مي زنم. درباره كتاب ها هم همين طور. بارها پيش آمده شخصيت هاي مختلف نويسنده هاي مختلف را كنار هم يا رو در روي يكديگر قرار داده ام و وقتي حسابي بين شان رابطه عاشقانه يا جنگ و تنفر برقرار كردم ناگهان فهميده ام كه اي دل غافل، آدم ها را اشتباهي كنار هم گذاشته بودم و ميداني كه در آن روحم مجبور به دوندگي شده بود و عرق ريزاني كه راه انداخته بودم از بُن بي اساس بوده است. حالا اين همه آسمان به ريسمان نبافته ام كه فقط گفته باشم چقدر فراموشكارم، بلكه مي خواهم بگويم كه وسط اين همه حواس ناجمعي و حال ناخوش، اسم و خاطره يعقوب يادعلي از آداب بي قراري، برايم زنده بود. ” آداب دنيا”‌يش را همين امروز تمام كردم. گرچه با ذوق خاصي خريده بودمش و با ذوق زدگي بيشتري خواندن آداب دنيا را شروع كرده بودم. اما وقتي به صفحه پاياني رمان تازه ي يادعلي رسيدم كه پروا سوار تاكسي مي شود و نااميدانه از زندگي همه بيرون مي رود و رامين آدم ديگري شده است و در را پشت سر پروا مي بندد بدون اينكه مانع رفتن او شود، از اينكه دويست و چند صفحه از آداب دنيا را خوانده بودم هيچ ذوقي در من نمانده بود.

به شخصه فكر مي كنم آنچه براي يعقوب يادعلي در آداب دنيا اولويت داشته است بازي با فنون رمان نويسي است. او در اين رمان بيشتر از اينكه به قصه و داستاني كه مي خواسته بگويد، توجه كند به نكات فني رمان نويسي اولويت داده است تا هنر نوشتن خودش را به نمايش بگذارد. اما آنقدر در بازي با فنون نوشتن غرق شده است كه از محتواي آداب دنيا غافل شده.

آداب دنيا رماني بسيار شلوغ و پرجمعيت است كه يادعلي هر فصل از رمان را به كشف يكي از شخصيت هاي براي خواننده اختصاص داده است و در عين حال داستان خود را هم پيش برده است. اما معلوم نيست كشف جزييات شخصيت هاي حاشيه اي رمان و باز كردن همه ي زندگي گذشته ي تك تك آن ها قرار است چه كمكي به ماجراي اصلي رمان بكند و بيان آن همه جزييات چه فايده اي جز هجو داشته است؟

شخصيت اصلي رمان آداب دنيا از ميانه هاي داستان كمرنگ و كمرنگ تر مي شود تا جايي كه خودش به حاشيه مي رود و يك شخصيت حاشيه اي كه از اواسط داستان به بازي مي آيد نقش شخصيت اول را به عهده مي گيرد. پاسكاري زاويه ديد در هر فصل از رمان بر اساس يك شخصيت حاشيه اي و چرخش و جابه جايي شخصيت اول رمان، فرضيه اولويت داشتن فرم بر محتوا را درباره اين اثر يعقوب يادعلي قوي تر مي كند. يادعلي با هنرمندي تمام توانست در اين رمانش تسلط خود را بر فنون نوشتن نشان بدهد بدون اينكه كوچكترين ضعفي در روايت هاي مختلف از زاويه ديدهاي متفاوت از خود نشان بدهد. اما ظاهرا پاي محتوا و سطح كيفيت داستان و سوژه و موضوع آن همچنان لنگ مي زند.

اينكه نويسنده اي مثل او مجبور باشد بخش اعظمي از گذشته مجهول نويد را كه خودش گمشده اين رمان است با پيدا شدن يادداشت هايش به خواننده نشان بدهد و شخصيت مجهول نويد را در خاطره نويسي هايي كه بعد از مرگش پيدا شده است روشن كند يعني يادعلي از يك شيوه ي آماتوري بسيار پيش پا افتاده و تكراري كمك گرفته است. پيدا شدن سلسله يادداشت هاي خاطره نويسي از فردي كه به قتل رسيده است و هم زندگي گذشته اش مجهول است و هم شيوه ي مردنش، به اين معني است كه او نتوانسته يا نخواسته است قسمت پليسي و جنايي داستانش را با حوصله ي بيشتري تنظيم كند و بنويسد.

داستان و قصه آداب دنيا هيچ اتفاق تازه اي ندارد و يادعلي فقط موضوعي تكراري را به شيوه خودش روايت كرده است و مساله عشق را با كلماتي سرد و يخ زده بين آدم ها پاسكاري مي كند. عجيب است كه او حتي براي ساختن صحنه اي كه پروا و نويد در آن صحنه در خطر بودند و بايد از آنجا فرار مي كردند تا به دست نيروهاي كميته نيفتند، از ساختن يك دعواي صوري در داستانش كمك گرفته است كه لحظه به لحظه آن دعوا را بارها و بارها در فيلم هاي مختلف با همان جزيياتي كه يادعلي نوشته است ديده ايم. خواندن اين صحنه و اين تصوير در رمان آداب دنيا براي من بسيار عجيب بود. عجيب از اين بابت كه آيا نويسنده محترم نتوانسته است اقلا تصويري جديد و منحصر به فرد از آن دعوا خلق كند و كشف تازه اي به من بدهد يا نخواسته اين كار را بكند؟ و اگر عمدي در كار بوده چه دليلي مي توانست داشته باشد؟

به هرحال خواندن هر رماني براي من تجربه ي جديدي از دنياي هزار رنگ و هزار توي نوشتن است. پشيمان نيستم از اينكه آداب دنيا را خوانده ام اما كاش يعقوب يادعلي بعد از فاصله اي نسبتا طولاني كه بعد از انتشار آداب بي قراري، ظهور كرده است، در اين اثر خودش كمي بيشتر از قبل قد مي كشيد.

۰۶. آذر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۲ نظر

در دسته ي هراس هاي دوست داشتني

همه چيز از اولين فاتحه شروع شد.
با زهرا و زينب و مريم، رنگ پريده و مضطرب و هاج و واج و بي هيچ صدايي نشسته بوديم وسط هال و هي به مانتو و روسري مان چنگ مي زديم و كف دست هايمان خيس عرق بود و مشت هاي مان يخ كرده كه نمي دانم اولين فاتحه را چه كسي خواند و دنيا را آوار كرد روي سر ما كه يعني بخواهيد يا نخواهيد از اين لحظه همه چيز فرق كرده است.

نمي دانم اولين فاتحه را چه كسي خواند اما همين كه صدايش بلند شد و گفت ” الفاتحه مع الصلوات” و اسم باباي نازنين ما را كه چسباند ته جمله اش چشم هاي ما چهارتا از وحشت گرد شده بود و به هم خيره شده بوديم. زهرا گفت “دارن براي بابا فاتحه مي خونن واقعا؟ ” كه همه با هم زديم زير گريه.
قبول مي كرديم يا نه، انگار در يك لحظه زير تلي از آوار غم دنيا دفن شده بوديم. اشك مي ريختيم و مدام و پشت هم بابا را صدا مي كرديم. بقيه هم كه دور ما حلقه زده بودند لابد از حال ما بود كه آن طور اشك مي ريختند. خورشيد آخرين جمعه مرداد ماه ۹۵ كه غروب كرد باباي نازنين من هم چشم هايش براي هميشه بسته شد و شد آنچه كه نبايد مي شد.

امشب كه دارم از آن شب شوم مي نويسم دوماه از آن “اتفاق” گذشته است. اتفاق هاي مهم، مسير زندگي ما را عوض مي كنند. بعضي از اتفاق ها جلو رونده اند. بعضي هاي شان مسير زندگي را به عقب برمي گردانند. بعضي ها هم كه فقط خاصيت فروروندگي دارند. يعني هي توي قسمت سياه آن اتفاق فرو مي رويم. آنقدر كه ديگر هيچ روزنه اي از نور ديده نمي شود.
اتفاق تكراري اما جلو رونده هرسال من هم روز تولدم بود. مردادهاي هرسال هميشه برايم پر از نور بود و روشني و جلو روندگي. تولد امسالم دوشنبه بود. دوشنبه روشني كه ۲۵ مرداد بود. حالم خوب بود و آنقدر هيجان داشم كه انگار موقع راه رفتن پاهايم روي زمين نبود. با خودم هزارو يك قول و قرار تازه داشتم. يكي ش همين آشتي با وبلاگم بود و نوشتن كه هميشه دواي دردم بود. از كجا مي دانستم قرار است آن همه خوشي و سرخوشي و جلوروندگي فقط سه روز دوام داشته باشد و من به جاي اينكه بيايم اينجا ازهزار و يك قول و قراري كه با خودم در سي و سه سالگي گذاشتم بنويسم، بيايم و از دنياي جديد دوماه ي تاريكي بگويم كه هراس ناشناخته بودنش هر لحظه مرا در خودش له مي كند؟ اما هر چيزي كه به بابا مربوط باشددوست داشتني ست. حتي اگر آنچه مانده است هراس باشد. هراسي كه به خاطر بابا باشد را دوست دارم.

اتفاق هاي مهم مسير زندگي ما را عوض مي كنند و براي من چه اتفاقي مهم تر از نبودن و نداشتن بابا؟

۳۰. مهر ۱۳۹۵ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | دیدگاه شما

ثنا داره مي رسه به من!

وقتي اولين لحظه و اولين بار و روي تخت بيمارستان با چشماي نيمه باز از درد و هوش پريده از سر، يه نوزاد كوچولوي بي حال و بي رمق رو ميارن جلوت و ميگن اين بچه همون جنيني هست كه تا چند ساعت پيش توي رحم تو بوده، خيلي خيلي از تصورت دوره كه يه روز همين بچه هم قد خودت بشه و بغلت كنه و تو توي بغلش جا بشي…

۲۲. مهر ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: مادرنوشت | یک دیدگاه

به قلب مادرها فشار نياوريد!

معمولا ما مادرها از آن دسته آدم هایی هستیم که مدام در حال قضاوت شدنیم. همه به خودشان حق می دهند، درباره مادری کردن مان قضاوت کنند. درباره اینکه بلد هستیم بچه بزرگ کنیم یانه. درباره اینکه عرضه تربیت کردن بچه های خودمان را داریم یا نه. حتی درباره اینکه دویدن دنبال بچه برای گذاشتن یک قاشق غذا در دهانش کار درستی هست یا نه. درباره اینکه حق داریم بچه ها را به مهد کودک ببریم یا نه. خلاصه اینکه همه دلشان برای بچه ای که توی دست های ماست می سوزد. در هر حال و هر وضعیتی باشیم یک نفر پیدا می شود که به حال و روزما انتقاد داشته باشد و ميخواهد ثابت كند كه ما مادري كردن بلد نيستيم. وقتی هم که قرار باشد علاوه بر مادر بودن، شاغل باشیم این حرف و حدیث ها بیشتر هم می شود. هر آدمی که به ما می رسد، اعم از مادر و پدر و عمه و خاله و دایی و غيره اولین سوالی که با چشم های از حیرت گرد شده می پرسد این است که: پس بچه ها چی؟ و آنقدر اين سوال را با ترس و هيجان ناشي از آن ترس به زبان مي آورند كه انگار ما خودمان يادمان رفته كه مادر هستيم.

ما مادرها با شنيدن اين سوال ها استرس می گیریم. قلب مادری مان تند تند می زند.قلب مادرها ضعیف است. قلب مادرها با نامهربانی و خشونت بیگانه است. قلب مادرها نمی تواند بی رحمی را بفمهد. ما اصلا دوست نداریم کسی فکر کند که مادر خوبی نیستیم. دلمان نمی خواهد کسی با خودش خیال کند” چه مادر بیخیالی”. دوست نداریم هیچ کس حتی لحظه ای تصور کند که ما لیاقت مادر شدن را نداشتيم و نداریم. انگار آدم ها با این سوال ها می خواهند به ما بگویند که قابل اعتماد نیستیم. مادرها خيلي خوب بلدند زندگی کنند و همه زندگي را با بچه هایشان قسمت کنند. دوست دارم یک روز به همه آن هایی که دلشان به حال بچه های من و مادران مثل من می سوزد بگویم که:به قلب یک مادر اعتماد کنید، یا اقلا به او نشان بدهید که قابل اعتماد است. مي شود همين سوال ها و نگراني ها را جور ديگري و با لحن ديگري هم پرسيد. حتي مي شود به مادرها گوشزد كرد كه بيشتر حواس شان به بچه ها باشد. مي شود هم به جاي اين سوال ها به مادرها كمك كرد. با مهرباني به آن ها راه حل داد. واقعا چه اشكالي دارد كه افراد يك فاميل به يك مادر شاغل در نگهداري بچه اش كمك كنند؟

___________________________________________

اين يادداشت در ستون يادداشت يك روزنامه همشهري در تاريخ ۱۹ مهر چاپ شد.

۲۰. مهر ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: همشهری دو | ۲ نظر

از كدام بد؟

خدا مي داند چقدر خوشحالم كه در مدرسه دخترم ديگر كسي پاي تخته اسم دوستانش را از بد نمي نويسد و براي اين كار امتياز نمي گيرد. خدا مي داند چقدر خوشحالم كه دخترم هنوز بلد نيست كنار تخته سياه بايستد و به خودش اجازه بدهد كه دوستان و همكلاسي هايش را ارزيابي كند و اسم هر كدام شان را كه دلش خواست در رديف بدها بنويسد و اسم دسته اي را كه با آن ها رابطه صميمي تري دارد و بده بستان خوراكي با هم دارند را در دسته آدم هاي خوب.

خدا مي داند چقدر خوشحالم كه به خوبي به دخترم ياد دادم كه از ناراحتي ديگران خوشحال نباشد و راضي نشود آبروي دوستش را پهن زمين ببيند.
من به خودم افتخار مي كنم كه دخترم را طوري تربيت كردم كه وقتي ديد دوستش نمي تواند نمره خوبي از ديكته بگيرد اشك هاي او را پاك مي كند و به او دلداري مي دهد كه كمكش مي كند. من واقعا براي همه عمرم كافي ست كه مي بينم دخترم عيب و نقصي اگر در دوستش مي بيند مي خواهد براي رفع آن عيب به او كمك كند. حالا در همان بضاعت كودكي اش. اقلا مي خواهد به اندازه همان ده سال كودكي اش تمرين آدم بودن داشته باشد. تمرين درست زندگي كردن.

بله. خيلي از ماها كه فقط سنگ دهه شصتي بودن خودمان را به سينه مي زنيم و مدام از جبر زمانه شاكي هستيم كه فلك هرچه فشار و بدبختي داشته بر سر ما آوار كرده به اندازه يك بچه ده ساله هم اخلاق نداريم. به اندازه يك بچه ده ساله هم نمي فهميم. از آن همه به اصطلاح جبر و فشار و بدبختي كه ادعا مي كنيم متحمل شده ايم، فقط ياد گرفته ايم به خودمان حق بدهيم كه بايستيم جلوي تخته سياه و با ذره بين بي عيب و نقص خودمان آدم ها را بررسي كنيم و اسم آدم بدها بنويسيم. كاش يك نفر آن چهره كريه پشت ذره بين را نشانمان مي داد.

۲۰. مهر ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۳ نظر

خاطره ها خوبند

يك وقت هايي آدم، يك آدم هايي را مي بيند كه مي توانند با جزييات خيلي ريز و دقيق براي ديگران يك خاطره مفصل از يك روز خيلي معمولي تعريف كنند. مثلا يارو مي گويد مرداد ماه سال ۱۳۶۸ يك روز صبح داشتم صبحانه مي خوردم و راديو داشت فلان آهنگ را پخش مي كرد و فلان و بهمان…
خواستم بگويم يكي از انبوه مواردي كه مي تواند حسادت من را به شدت تحريك كند حافظه تاريخي و خاطره گويي اين جورآدم هاست.

___________
پ ن: بالاخره حسادت هم يكي از آن احساست دروني ست كه آدم نبايد ناديده بگيردش 🙂

۰۶. مهر ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | ۷ نظر

بابا، جانم را نگير

آدم ها هميشه و در هر سن و سالي يك نقطه ضعف بزرگ پيدا مي كنند. يعني خيلي راحت از آن نقطه ي به اصطلاح ضعف، ضربه پذير مي شوند و آسيب مي بينند. دست كم در مورد من كه اين مسئله قطعي است. مثلا تا همين يكي دو سال پيش نقطه ضعف من بچه ها بودند، هرچند هنوز هم هستند اما كمرنگ تر شده. يعني با خوشحالي آن ها خوشحال مي شدم و با كوچكترين تب و بيماري از حال مي رفتم.منظورم دقيقا يك از حال رفتگي روحي ست كه همه انرژي جمع شده ي تا آن روزت را از تو مي گيرد. اما حالا حس مي كنم از اين جنبه قوي تر شده ام. يعني حالات خوب و بد و خوشي و ناخوشي بچه ها نمي تواند ضعيفم كند. فكرم را درگير مي كند و ممكن است همه حواسم را هم بگيرد اما ضعيفم نمي كند.
تازگي ها به يك نقطه ديگري از ضعف و آسيب پذيري رسيدم. منظورم از تازگي ها چيزي حدود يك سال است. آنقدر كه ديدن بيماري و ناتواني مامان و بابا، به ويژه بابا، قدرت دارد من را از پا دربياورد و حالم را بي حال كند و ضعيفم كند و همه انرژي ام را از من بگيرد هيچ اتفاق ديگري نمي تواند تا اين اندازه روحم را از زندگي تخليه كند. روزي هزاربار عكس هاي همين چندسال پيش بابا را مي بينم و با الانش مقايسه مي كنم. مدام دنبال مقايسه كردن ظاهرش هستم. رنگ موها و قد بلند و سينه هاي ستبر و مدل محكم ايستادنش توي آن عكس ها، قدرت دارد جان آدم را بگيرد.

۳۱. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | دیدگاه شما

كيك مايع!

زنگ زدم خونه. ثنا گوشي رو برداشته.
من: خوبي ثنا؟
ثنا: آره مامان. فقط يه كم دلم درد مي كنه.
صداي غرغر تسنيم مياد

تسنيم: مامااااااان منم قلبم درد مي كنه.

من: قلبت كجاست مامان؟
تسنيم: توي دلم ديگه
من: كجاي دلت مامان؟
تسنيم: همون جاش كه استخون داره
من: حالا چيكار كنيم برات تسنيم جون؟
تسنيم: خودم مي دونم چيكار كنم. بايد مايعات بخورم!
من: آفرين. مايعات يعني چيا؟
تسنيم: يعني اون كيك براوني كه ديروز پختي!
من: كيك كه مايع نيست مامان
تسنيم: چرا مامان. حواستُ جمع كن لطفا! وقتي داشتي كيكه رو مي پختي، قبل از اينكه بذاريش توي فر مايع بود ديگه!

۳۰. شهریور ۱۳۹۳ توسط فاطمه
دسته: دسته‌بندی نشده | یک دیدگاه

→ قبلی